عکس و خاطرات از کاکل زری ها

 

دیروز من و کاکل زری ها به اتفاق بابایی رفتیم شهر بازی , وروجک ها رو هر وقت می بریم این جور جاها کلی ذوق می کنند . یه چند تا عکس ازشون گرفتم ببینید.  

  

کلی بازی کردن و ذوق کردن بعد از مدتی خواستیم ببریمشون خونه که شایان خان بهونه گیری هاش شروع شد همش نق می زد و گریه می کرد من شروین رو قانع کردم و بهش گفتم بازم می یایم البته تو گوشش گفتم شروین جان دیگه اگر بیشتر بمونی یه آقاهه می یاد تو رو تبدیل به خر می کنه بچه هایی که  تا الان موندن دیگه تبدیل به خر می شن اونم بدون اینکه گریه کنه دستم رو تو دستش گرفت و گفت بریم مامان اما همسرم هنوز درگیر نق زدن شایان خان بود آخرشم مجبور شد که تا دم ماشین اون وروجک رو بغل کنه چون اصلا راضی نمی شد بیاد پایین من گفتم خوب بابایی بزار بمونه بزار آقاهه بیاد اونو تبدیل به خر کنه یدفعه شایان گریه اش قطع شد و به من گفت مامان آره خر، گفتم بله هر کی تا الان بمونه تو پارک دیگه نمی تونه برگرده خونه آقا می یاد می برش که اون و خرش کنه شایان گریه اش دیگه تموم شده بود یه قطره اشک روی گونه هاش مونده بود من اون رو با دستمال کاغذی پاک کردم و گفتم آره پسر قشنگم ببین شروین گریه نمی کنه من و بابایی شما رو دوست داریم که آوردیمتون شهر بازی بازم هفته دیگه می یایم اگر پسر خوبی باشین بابایی براتون بستنی می گیره بعدش شایان دیگه گریه اش قطع شده بود و لبخند قشنگی روی لباش نشسته بود راستی بچه ها چقدر معصوم هستند و چقدر منطقی ای کاش همیشه بتونیم با منطق بچه ها رو رام کنیم همسرم نتونسته بود شایان رو قانع کنه برای همینم مجبور شد شایان رو بغلش کنه تازه صدای گریه اش رو هم باید تا دم ماشین تحمل می کرد اما من با یه کلمه قانعش کردم هر چند این که من بهشون گفتم یه افسانه از کارتون پینوکیو بود اما خوب باعث شد که اونا حسابی قانع بشن البته سی دی پینوکیو رو حتما براشون می خرم مخصوصا اون قسمتی رو که پینوکیو می ره شهر بازی و تبدیل به خر می شه.

  

خلاصه دردسرتون ندم ما نزدیک های ساعت ٣٠/٨ بود که رسیدیم منزل به محض رسیدن من یه هندوانه رو که داخل یخچال بود و خنک بود رو قاچ کردم و به اتفاق بچه ها خوردیم بعدش شیطون بلاها با بابایی رفتن حمام آب تنی منم با دل و جگر گوسفند  یه واویشگای خوشمزه درست کردم

کلاس آشپزی  

فکر کنم همه مامانا وقتی وقت ندارن و حوصله ندارن یا مثل بنده خسته هستند این غذای خوشمزه رو که نیم ساعت درست می شه رو بلدن

مواد لازم
دل و جگر تازه گوسفند

پیاز متوسط یک عدد

رب گوجه فرنگی

فلفل سبز یک عدد

سیب زمینی متوسط یک عدد

ادویه که شامل نمک , زردچوبه, فلفل , زنجبیل , زیره و آویشن

   

طرز تهیه

ابتدا جگرو دل گوسفند رو با چاقو خورد می کنید می زارید کنار بعدش پیاز رو نگینی خورد می کنیم بعد تفش می دیم جوری که پیاز طلایی شه بعدش می زاریم کنار بعد فلفل سبز رو هم نگینی خورد می کنیم و تف می دیم بعدش سیب زمینی رو هم نگینی خورد می کنیم و سرخ می کنیم و می زاریم کنار بعد دل و جگر رو کمی تف می دیم بعد از کمی تف دادن و سرخ کردن پیاز و فلفل سبز و سیب زمینی رو بهش اضافه می کنیم بعدش یه لیوان آب داخل آون می ریزیم بعد ادویه و رب گوجه فرنگی رو اضافه می کنیم و بعدش هم هیچی دیگه درش رو می بندیم و می زاریم حسابی پخته شه شروین و شایان هم خیلی دوست داشتن

داشتم می گفتم  

و بعد از اومدن بابایی و کاکل زری ها از حمام بابایی رفت و براشون دلستر گرفت و منم زود میز شام رو چیدم  بعدش هم نی نی ها که خیلی خسته شده بودند بعد از زدن مسواک با قصه من روی تختشون به خواب نازی فرو رفتن من قصه پینوکیو رو که به شهر بازی رفته بود براشون تعریف کردم و قول دادم که سی دی کارتون پینوکیو رو حتما براشون بگیرم.

  

کاکل زری ها بعد از اومدن از حمام  

 

 

  از این که به وبلاگم سر می زنید و نظر می دین 

 









سلام

خوبین عزیزان

دیروز دوشنبه بعد از ظهر از شرکت که به اتفاق کاکل زری ها برگشتیم یه سر رفتیم منزل مامان بزرگ یعنی مادر خودم، خاله تا وروجک ها رو دید گل از گلش شکفت و به من گفت وای بالاخره دو تا گلات رو دیدیم. بعداش فوری دست دو تا شون رو گرفت برد لباسهاشون رو عوض کرد و دست و صورت اونا رو شصت بعد برد  تو اتاقش خرس پشمالویی رو که براشون خریده بود داد بهشون خرس شروین صورتی بود خرس شایان بنفش، من از خاله تشکر کردم بعد بهش گفتم ممنون خاله چرا زحمت کشیدین پس چرا کم کشیدین خاله خندید شروین هم گفت خاله چرا زحمت کشیدی

بعدش بعد از اینکه مامان بزرگ با میوه های فصل تابستون ازمون پذیرایی کرد به اتفاق خاله رفتیم تو حیاط بابابزرگ و حدودای ساعت بعدازظهر بود که از منزل اونا خداحافظی کردیم بعدش بچه ها را بردم یه سر خونه اون یکی مامان بزرگ وقتی جلوی خونه اونا رسیدیم زنگ زدیم نزدیک ده دقیقه پشت در موندیم اما انگار مامان بزرگ خونه نبود خواستیم برگردیم که شایان بهونه گیری رو شروع کرد مرتب می گفت نه بریم بریم پیش مامان بزرگ بریم من بهش گفتم خوب نیست چطوری بریم حالا می ریم بعدم یه روز با بابایی می یایم بعدش دستش رو گرفتم که ببرم اما زیر بار نمی رفت و مرتب نق می زد منم دست شروین رو گرفتم و گفتم بیا بریم شروین جان بزار شایان بمونه شاید موفق شه مامان بزرگش رو ببینه داشتم با شروین می رفتم که شایان دویید اومد پیشه من و گفت بریم پارک

من بهش اخم کردم و گفتم تکلیف ما رو معلوم کن شایان خان دلت می خواد تو این هوای گرم ما رو سرگردون کنی یا با من و داداشت بر می گردی خونه

شایان دست داداشش رو گرفت و رفتیم سوار ماشین شدیم ساعت نزدیک هفت بود وقتی رسیدیم منزل بابایی نیم ساعت بود که اومده بود گفتم سلام چظوری شروین زود گفت سلام بابا چطوری بعدش باباش خندید و به من گفت اس ام است رو دیدم

هوای خیلی گرم بود و من احساس کردم بچه ها و همسرم خیلی گرما زده شدن فوری خاکشیری رو که قبلا شسته بودم و تو یخچال گذاشته بودم از توی یخچال درآوردم و یه شربت خاکشیر و آبلیمودرست کردم بعدش داخلش یخ انداختم و آوردم اونا با خوردن اون شربت جون گرفتن بعدش همسرم رفت که دوش بگیره منم شروین و شایان رو بردم تو اتاقشون دفتر نقاشی و مداد رنگی هاشون رو از تو کمد شون در آوردم و دادم بهشون اونا یک کمی مشغول شدن و سعی می کردند که تو دفتر نقاشی خط بکشن اما بعد از یک ربع که گذشت بازیگوشی رو شروع کردن شایان مداد رنگی رو تو دهنش کرد و ته چند تا مداد رو با دندونش کند بهش گفتم مداد رنگی برای نقاشی کشیدنه نه خوردن بعدش مدادرنگی ها رو از جلو دستش برداشتم شروین هنوز مشغول کشیدن بود بهش گفتم شروین جان می خوای با داداشت ماشین بازی کنی شروین سرش رو تکون داد بعدش مدادرنگی ها رو از پهلوی اون برداشتم و به همراه دفتر نقاشی هاشون دوباره گذاشتم تو کمد بعدش کلکسیون ماشین هاشون رو که شامل  عدد ماشین کوچولو بود آوردم ده تاش رو دادم به شروین و ده تاش رو دادم به شایان اونا شروع کردن به بازی منم رفتم دنبال کارم به کارام رسیدم در این موقع بابایی رفت و حولش ولباس زیراش رو که شسته بود انداخت رو بند بعدش یه چایی برای خودش ریخت اومد پیش شروین و شایان و سعی کرد اونا رو مشغول کنه بعد از نیم ساعت که گذشت انگار اونا از ماشین بازی خسته شده بودند شروع کردن به پرت کردن ماشینها بابایی خواست جلوشون رو بگیره اما نمی تونست اونا مرتب جیغ می زدند و ادا در می آوردند من اومدم و گفتم بابایی اگر پسرای خوبی باشن و ماشین هاشون رو جمع کنند بزارن تو کیفشون من یه بستنی خوشمزه براشون می یارم شایان زیر بار نمی رفت و هنوز مشغول پرت کردن ماشین بود

گفتم بابایی اگر تا ده دقیقه دیگه ماشین هاشون رو جمع نکنند از بستنی خبری نیست و چراغا رو خاموش می کنم می ریم می خوابیم بابایی گفت وای بچه ها مامان بستنی می خواد بده زودباشید جمع کنید

دو تا کاکل زری ها ماشین هاشون رو جمع کردن و داخل کیفاشون گذاشتن منم از توی یخچال چهار تا بستنی لیوانی دایتی آوردم و روی میز گذاشتم بعدش قاشق هاشون رو آوردم و دادم بهشون گفتم هر کی پسر خوبی باشه و قشنگ بستنیش رو بخوره براش کتاب داستان می یارم

بچه ها بدون اینکه بستنی شون رو روی میز بریزن شروع کردن به خوردن بابایی بستنیش رو زود خورد

منم نگاه کردم به بابایی گفتم ای بابایی شیطون بستنیت رو زود خوردی که مال گل پسرا رو هم بخوری بچه ها زود باشین بابایی الان می یاد بستنیتون رو بخوره

بالاخره بچه ها بستنی شون رو تموم کردن منم چند تا کتاب داستان قشنگ عکس دار براشون آوردم تا شام حاضر شه. اینم از دیروز ما بود با این گل پسرای کاکل زری

   

 

 









 

دیروز بعدازظهر من و همسرم به اتفاق شروین و شایان تمام بعدازظهر رو در پارک بودیم .قلب دو تا سه چرخه های وروجک ها رو هم آورده بودیم داخل پارک  که رکاب زدن رو به اونا یاد بدیم . البته شروین اصلا زیر بار نمی ره ولی برعکس شایان خان دلش می خواد رکاب زدن رو یاد بگیره من شروین رو تمرین می دادم و شایان هم توسط باباش تمرین داده می شد.خیال باطل

یک ساعت تو پارک بالا و پایین رفتیم و اونام هی می گفتند هول بده هول بده بعدش نتیجه این شد که شروین پاش رو رو زمین می زاشت و سه چرخش رو بلند می کرد راه می برد اما شایان خان سعی می کرد رکاب بزنه سوال

بعدش بابایی رفت و چهارتا بستنی لیوانی دایتی خرید بچه ها با دیدن بستنی سه چرخه هاشون رو رها کردن اومدن که بستنیشون رو بگیرنزبان

بعد از خوردن بستنی شروین و شایان حوس تاپ بازی کردن من و همسرم هم منتظر شدیم که تاپ خالی شه بالاخره بعد از یک ربع یکی از تاپ ها خالی شد و بین شروین و شایان دعوا شد شروین می گفت ماله خودمه- خودم می خوام تاپ بخورم شایان خان هم که زورش می یامد حرف بزنه همش منو می زد و می گفت بده بده گریه

تصمیم گرفتیم که جفتشون رو روی یه تاپ سوار کنیم بعدش شروع کردیم به هول دادن اونها  خیلی جالب بود خوبیش این بود که یه تاپ بیشتر اشغال نبود و اینکه بیشتر هواشون رو می تونستیم داشته باشیم خلاصه بعد از نیم ساعت تاپ سواری رفتن سراغ یه بازی دیگه تا اینکه من بساط شام رو چیدم و شروین و شایان و بابایی رو به سفره شام که روی سبزه ها پهن بود دعوت کردم . بابایی رفت دلستر گرفت آخه شروین و شایان دلستر با یخ رو خیلی دوست دارن بعدش همسرم بساط رو جمع کرد و به اتفاق بچه ها رفتیم به گشت و گذار شبان- توی پارک بودیم که یک هو دیدیم شروین و شایان گیر دادن به یه دختر  بزرگتر از خودشونچشمک

اون دختر کوچولو مثل پرسنس ها بود چشمان درشت مشکی داشت یه سارافون صورتی پوشیده بود کیف صورتی دستش بود  و کفش هم صورتی بود یه گله سر صورتی خرگوشی هم به سرش بود

ازش پرسیدم پرنسس خانم اسمت چیه؟سوال

گفت : الناز

گفتم : به به چه اسم قشنگی ، چند ساله ت جونیقلب

گفت : 4 سالمه

گفتم : آخ  : حالا کدوم یکی شون رو می خوای تا بیام خواستگاری

الناز کوچولو با دست به شایان خان اشاره کرد

من که خندم گرفته بود گفتم شایان خان دوست دختر قشنگی دارید.

در همین موقع مامان الناز خانم به ما ملحق شد و با تعجب به شروین و شایان نگاه کرد و گفت

وای اینا دوقلو هستند بغل

گفتم : آره

گفت : ای خدا چقدر هم بامزه هستند اصلا شبیه همدیگه نیستند.خوشمزه

گفتم : دختر نازی دارید الناز خانم تصمیم گرفته که با شایان خان من باشه

مامان الناز صورت شایان رو نوازش کرد و گفت وای چه دوست پسر با نمک و دوست داشتنی داره این الناز من

در همین موقع شایان کیف الناز رو گرفتشیطان

به شایان گفتم پسرم اون کیف مال دختراست برو بده به الناز جون و بوسش کن

شایان خان هم رفت طرف الناز جون دستش رو گرفت و کیف رو تو دست الناز گذاشت بعدش بوسیدشماچ

در همین موقع همگی شروع کردیم به دست زدن-  شایان که انگار خجالت کشیده بود دوید طرف من - منم بوسش کردم و دستش رو گرفتم که ببرم یک هو شروین که دستش تو دستای باباش بود دوید طرف من گفت مامان منو بوس نمی کنی بوسم کن

منم دست شروین رو گرفتم و گفتم چرا بوست نکنم تو پسر به این خوبی چرا بوست نکنم آقای خوبه من

بعدش دست دو تا وروجک رو گرفتم و دستی رو سر الناز خانم کشیدم و از مامان الناز خداحافظی کردم و به بابایی گفتم ما داریم می ریم اله کلنگ بازی

دیگه دیر وقت بود باید می رفتیم خونه شایان مرتب می گفت لالا لالا

کم کم راه افتادیم رفتیم به طرف منزل تا برسیم شایان در خواب نازی به سر می برد بابایی شایان رو آهسته رو تختش گذاشت شروین هنوز بیدار بود اما خوابش می یومد بردمش رو تختش ده دقیقه بعد خوابید

بعدش

/ 0 نظر / 23 بازدید