مطلب

 

 

 تدبیر پادشاه

روزی پادشاهی مهتر خودش را صدا می کند  که با اون به شکار برود

در راه پادشاه خیلی آهسته به مهترش می گوید من تو را به بهانه شکار با خود آورده ام

زیرا که رازی را می خواهم با تو در میان بگذارم

مهتر رو می کند به پادشاه و می گوید

امر بفرمایید قربان

پادشاه به او می گوید

می دانی که من برادری دارم

مهتر می گوید

آری درست است قربان

پادشاه ادامه می دهد

او قصد کشتن مرا دارد از تو می خواهم که از امروز کارهای او را زیر نظر بگیری و به من گزارش بدهی

مهتر هم اطاعت می کند و از فردای آن روز جاسوسی پادشاه را می کرد

از قضا برادر پادشاه در اسر یک بیماری مهلک جانش را از دست می دهد مهتر خوشحال و امیدوار بود زیرا می دانست که بخاطر این کمک بزرگی به پادشاه کرده و پیوسته جاسوسی او را می کرده پادشاه پاداش بزرگی به او خواهد داد چه بسا او را وزیر خود نماید.

اما برخلاف فکرهایی که مهتر می کرد پادشاه دستور قتل او را صادر کرد و مهتر بیچاره با التماس گفت

قربان من چه گناهی کرده ام من که اینقدر به شما کمک کرده ام و هر کاری که خواستید براتون انجام داده ام پس چرا قصد کشتن مرا دارید

پادشاه به او گفت تو که دیروز جاسوسی مرا می کردی حتما فردا کسی پیدا می شود که تو جاسوسی او را نمایی پس من تو را می کشم که در آینده به من خیانت نکنی

  

 

 مسابقه گربه ها

 روزی برای گربه ها یه مسابقه ترتیب داده بودند که یه گربه کوچولو رو هم به زور وارد مسابقه کرده بودند اون گربه کوچولو با همه حریف هاش مبارزه می کرد و همه رو از پا در می آورد و در آخر همه برای اون کف و هورا کشیدند و انگیزه اون رو از شرکت در مسابقه جویا شدند و به گربه کوچولو گفتند آفرین گربه کوچولو تو با اینکه از همه گربه ها جوان تر هستی ولی خیلی شجاع و بی باک می باشی گربه کوچولو نگاهی به جمعیت کرد و گفت من که گربه نیستم من بچه ببر هستم و انگیزه ای هم در شرکت در مسابقه نداشتم من دنبال مامانم می گشتم که در یک سرزمین دور است یه عده به من گفتند که اگر در این مسابقه شرکت کنم و برنده بشم من رو به مامانم می رسونند.

  


 

   

 

 روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگی ام را!

 

 به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت کنم. به خدا گفتم: آیا می‏ توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟

و جواب ‏او مرا شگفت زده کرد.

او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟

پاسخ دادم : بلی.

 فرمود: ‏هنگامی که درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور ‏و غذای کافی دادم. دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نکردم. در دومین سال سرخسها بیشتر ‏رشد کردند و زیبایی خیره کننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. ‏من بامبوها را رها نکردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند. اما من ‏باز از آنها قطع امید نکردم. در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد. در ‏مقایسه با سرخس کوچک و کوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت ‏رسید. 5 سال طول کشیده بود تا ریشه ‏های بامبو به اندازه کافی قوی شوند. ریشه هایی ‏که بامبو را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می ‏کرد.

‏خداوند در ادامه فرمود: آیا می‏ دانی در تمامی این سالها که تو درگیر مبارزه با ‏سختیها و مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ‏ساختی. من در تمامی این مدت ‏تو را رها نکردم همانگونه که بامبوها را رها نکردم.

‏هرگز خودت را با دیگران ‏مقایسه نکن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمک می کنن. ‏زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می ‏ کنی و قد می کشی! 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

‏از او پرسیدم : من ‏چقدر قد می‏ کشم. 

 

در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می کند؟


جواب دادم: هر ‏چقدر که بتواند.

 

نقاشی کودک

روزی در یک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشی کنند. او با خود فکر کرد که این بچه های فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر غذا را نقاشی خواهند کرد. ولی وقتی داگلاس نقاشی ساده کودکانه خود را تحویل داد، معلم شوکه شد.

 

 

 

او تصویر یک دست را کشیده بود، ولی این دست چه کسی بود؟

بچه های کلاس هم مانند معلم از این نقاشی مبهم تعجب کردند. یکی از بچه ها گفت: "من فکر می کنم این دست خداست که به ما غذا می رساند. یکی دیگر گفت: شاید این دست کشاورزی است که گندم می کارد و بوقلمون ها را پرورش می دهد.هر کس نظری می داد تا این که معلم بالای سر داگلاس رفت و از او پرسید: این دست چه کسی است، داگلاس؟داگلاس در حالی که خجالت می کشید، آهسته جواب داد: خانم معلم، این دست شماست. معلم به یاد آورد از وقتی که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه های مختلف نزد او می آمد تا خانم معلم دست نوازشی بر سر او بکشد.

 

 

وقتی خدا مادران را می آفرید در روزششم تا دیروقت کار می کرد.

فرشته‌ای اومد و پرسید: چرا اینقدر روی این یکی وقتمی گذاری؟

و خدا پاسخ داد :

می دونی چه خصوصیاتی در نظر گرفتم تا درستش کنم؟

  
باید قابل شستشو باشه ولی پلاستیکی نباشه. بیشاز 200 قسمت قابل حرکت داشته باشه که قابل تعویض باشند. و باید بتونه از همه جورغذا استفاده کنه. .باید بتونه هم زمان سه تا بچه رو در آغوش بگیره . با یه بوسه  کهاز زانوی زخمی تا قلب شکسته رو شفا بده. و همه اینها رو باید فقط با دو تا دستانجام بده.

 فرشته تحت تأثیر قرار گرفته بود .

فقط دو تا دست غیر ممکنه . مطمئنی این یکمدل درست و استاندارده ؟

این همه کار برای امروز زیاده بقیه‌اش رو بگذار برایفردا و تکمیلش کن

نمی تونم دیگه آخرای کارمه. چیزی نمونده که موجودی را که محبوب قلبم هست روکامل کنم.

وقتی بیمار می شه خودش، خودش رو معالجه می کنه و می تونه 18 ساعت درروز کارکنه .

فرشته نزدیکتر اومد و زن رو لمس کرد:

این که خیلیلطیفه!!

بله لطیفه. ولی خیلی قوی درستش کردم . نمی تونی تصور کنی چه چیزهایی رومی تونه تحمل کنه و بر چه مشکلاتی پیروز بشه.

فرشته پرسید : می تونه فکر کنه ؟
خدا پاسخ داد : نه تنها فکر می کنه می تونه استدلال و بحث و گفتگو کنه .

فرشته گونه زن رو لمس کرد: ”خدا فکر کنم بارمسئولیت زیادی بهش دادی ! سوراخ شده و داره چکه می کنه !”

خدا اشتباه فرشته رو تصحیح کرد : چکه نمی کنه - ایناشکه .
فرشته پرسید :به چه دردی می خوره ؟

اشکها روش او هستند تا غمهاش،تردیدهاش، عشقش ، تنهائیش، رنجش و غرورش را بیان کنه
.
فرشته هیجان زده گفت :خداوندا تو نابغه ای فکر تمام چیز های خارق العاده رو برای ساختن مادرها کرده ای ..

  

 

 

پنجره ها رو وا کن

زندگی رو صدا کن

/ 0 نظر / 71 بازدید