خاطرات دو پسر کاکل زری


+ قصه کوچولوها

یکی بود یکی نبود . زیر گنبد کبود یک عمو زنجیرباف بود . گل سرسبد کلاهش ، از نمد شال به کمرش ، از گل بهتر ، اسم خانمش بود خاله گلبانو ، خیلی کدبانو ، گیسویش تا زانو که بود با عمو همدم و همکار بود توی خانه توی شالیزار .

روزی از روزها عمو زنجیرباف رفت به صحرا و دید چهار بچه نشسته اند آنجا ، بچه های قشنگ ، لباس هایشان رنگارنگ ، پسرها کاکل زری ، دخترها چارقدگلی ، اسم هایشان علی ، قلی ، زری ، پری . بچه های نازنین ، دستهایشان روی زمین همه آن ها می گفتند یکصدا : " کلاغ پر" دست بچه ها رفت بالا یعنی که کلاغ می رود هوا می زند پر و می پرد بالا .

باز دوباره همه ی بچه ها می گفتند یکصدا : "گنجشک پر" دست ها می رود بالا یعنی که گنجشک می رود هوا می زند و پرد بالا .

باز دوباره همه ی بچه ها می گفتند یکصدا : "خرگوش پر" دست بچه ها ماند روی زمین یعنی که خرگوش می جهد ، اینجا می جهد آنجا می جهد ، می رود راه چهار دست و پا .

در همین هنگام دیدند بچه ها عمو زنجیرباف ما نشسته آنجا نزدیک او همه ی بچه ها حلقه زدند و به عمو زنجرباف گفتند : عمو زنجیرباف ، بله ، زنجیر منو بافتی ، بله ، پشت کوه انداختی ، بله ، با صدای چی ؟

عمو گفت : با صدای پیشی کوچولو ، یعنی : میو ، میو ، میو .

علی گفت نه با صدای مرغ ، یعنی : قد ، قد ، قد .

قلی گفت نه با صدای ببعی ، یعنی : بع ، بع ، بع .

زری گفت نه با صدای جوجوی کوچیک ، یعنی : جیک ، جیک ، جیک .

پری گفت نه نه نه با صدای کبوتر ، یعنی : بق ، بق ، بقو .

هر کسی چیزی گفت هیچکس راضی نبود که با صدای چی باشه پس همه با هم قهر کردند و هر کدام جایی رفتند . عمو گفت با مهربانی و با خوشزبانی : برویم خالا پیش خاله که هست در خانه .بچه های کوچولو ، دست در دست عمو رفتند همگی به خانه ی او.

خاله گلبانو آن ها را دید فوری دوید همه را بوسید و گفت به آن ها : چی شده حالا آمدید شما به خانه ی ما ؟ گفت عمو به خاله گلبانو همه ی ماجرا را . خاله گفت : حالا همه ی شما بخوانید با خاله شعر بزغاله را . خاله پرسید : فرش اتاق خاله ؟

گفتند بچه ها : از پشم های بزغاله .

- شمع اتاق خاله ؟

- از دنبه ی بزغاله .

- مروارید های اتاق خاله ؟

- از دندان های بزغاله .

- جاروبک اتاق خاله ؟

- از دمک بزغاله .

- آینه ی اتاق خاله ؟

- از چشم های بزغاله .

بعد هم خاله به بچه ها گفت: قهر بده آشتی کنید همه با هم بازی کنید . گفتند بچه ها : آشتی ، آشتی ، آشتی . بعد پریدند تو بهشتی .آن وقت عمو داد به بچه ها چند تا سیب قرمز و قشنگ .

حالا شدند بچه ها روانه به سوی خانه ، می خواندند با هم ، شعر و ترانه : کلاغه قار قار می کنه ، مردم رو بیدار می کنه ، گنجشک جیک جیک می کنه ، تخم خای کوچیک می کنه،خره عر عر می کنه ، هی دمش دراز می کنه ...

 

قناری زیبایی بر درختی نشسته بود و برای آسمان آواز می خواند . کودکانی که در آن اطراف بازی می کردند خوشحال به طرف قناری دویدند و دور درخت حلقه زدند و از آواز قناری شاد شدند . در این هنگام کلاغی آن ها را دید . کلاغ به قناری حسودی کرد و از آن بدش آمد و شروع کرد به آواز خواندن : « قار ، قار ، قار »

کودکان از صدای کلاغ ناراحت شدند و با سنگ او را زدند . کلاغ پرید و بر شاخه ی درخت دیگری نشست .

کلاغ مدتی فکر کرد . بعد تصمسم گرفت خود را به شکل قناری درآورد . او فکر کرد کودکان از رنگ سیاهش ناراحت شدند به همین دلیل پیش استاد نقاش رفت و بسیار گریه کرد . نقاش ناراحت شد و از کلاغ پرسید : چرا گریه می کنی ؟

کلاغ گفت : آقای نقاش تمام زندگی من غم و اندوه است . نقاش با ناراحتی گفت : می توانم به تو کمک کنم ؟

کلاغ از نقاش خواست که پرهایش را رتگ های زرد ، آبی ، سبز و سفید نقاشی کند تا کودکان او را ماند قناری دوست داشته باشند .

نقاش خندید و گفت : این کار که فایده ای برای تو ندارد . کلاغ دوباره گریه کرد . نقاش تصمیم گرفت که او را نقاشی کند . نقاش پرهای کلاغ را با قلمو و رنگ رنگ آمیزی کرد و کلاغ شکل قناری شد . اکنون کلاغ بسیار خوشحال بود و از شادی فراموش کرد از استاد نقاش تشکر کند . آنگاه به سوی درختی که کودکان اطرافش بازی می کردند رفت و بر شاخه ی درختی نشست یکی از کودکان وقتی کلاغ را دید گفت : به به چه پرنده ی قشنگی کلاغ خوشحال و مغرور شد . تصمیم گرفت برای بچه ها آواز بخواند تا او را بیشتر دوست داشته باشند . منقارش را باز کرد و با صدای بلند آواز خواند : قار ، قار ، قار .

کودکان با شنیدن صدای کلاغ خشمگین شدند و دوباره او را با سنگ زدند . کلاغ از کار کودکان ناراحت شد . پر کشید و پیش کلاغ های دیگر رفت اما آن ها کلاغ نشناختند و او را در میان خود راه ندادند .

از آن پس کلاغ تنها ی تنها و دور از دوستانش زندگی کرد .

 

چشمه ی کوچولو توی مزرعه پیش می رفت و آواز می خواند : «شالاپ و شولوپ، شالاپ و شولوپ.» از روی سنگ ها رد می شد و می خواند شالاپ . توی گودال ها می رفت و از آن طرفشان بیرون می پرید و می خواند شولوپ . همین طور پیش می رفت و می خواند : «شالاپ و شولوپ ، شالپ و شولوپ »

درخت سرسبز ، صدای چشمه را که شنید گفت : « چه کار می کنی چشمه ؟ » گفت : « راه می روم و آواز می خوانم . گوش بده : شالاپ و شولوپ ، شالاپ و شولوپ ؛ قشنگه ؟ »

درخت گفت : « خوش به حالت . من که نه می توانم راه بروم نه می توانم آواز بخوانم . » چشمه ی کوچولو گفت : « راه رفتن را نمی دانم ولی آواز را حتما باید بتوانی بخوانی . برگ های تو باید صدای قشنگی داشته باشند . آن ها را تکان بده تا صدایشان را بشنویم . »

درخت گفت : « ولی من بدون کمک باد نمی توانم برگ هایم را تکان بدهم . » همان موقع باد از راه رسید و گفت : « های هوی چه کسی مرا صدا کرد ؟ » درخت با خوشحالی گفت : « چه خوب شد که آمدی . می توانی برگ های مرا تکان بدهی ؟ » باد گفت : « چرا باید این کار را بکنم ؟ »

چشمه گفت : « این کار را بکن تا خودت متوجه بشوی ؛ هر وقت من شالاپ و شولوپ کردم تو سه بار شاخ و برگ درخت را تکان بده . آماده ای ؟ حالا شروع می کنیم . » آن وقت این شنیده شد : شالاپ و شولوپ ، خش خش خش ، شالاپ وشولوپ ، خش خش خش . درخت و چشمه آن قدر خوششان آمد که شروع کردند به خندیدن . باد گفت : « های هوی اینطوری قبول نیست . من را هم را بازی بدهید . »

چشمه پرسید « تو چه صدایی می توانی درست کنی ؟ » باد گفت : « من فقط های هوی بلدم . همین ! »

چشمه گفت : « خوب است . پس وقتی من شالاپ و شولوپ کردم ، تو سه بار برگ های درخت را تکان بده . بعد خودت یک بار های کن ، یک بار هوی . خب حالا همه آماده اید! یک ، دو ، سه »

آن وقت این آهنگ شنیده شد : شالاپ و شولوپ ، خش و خش و خش ، های هوی . شالاپ و شولوپ ، خش و خش و خش ، های هوی . « چه آواز قشنگی ... » این را دارکوبی که روی درخت لانه داشت گفت . دارکوب گفت : « من هم بازی » او نوکش را به درخت می کوبید و تق تق تق صدا می کرد . پس آوازشان این شکلی شد .

شالاپ و شولوپ ، خش و خش و خش ٬ های هوی ، تق تق تق ٬ شالاپ و شولوپ ، خش و خش و خش ٬ های هوی ، تق تق تق .

بعد بره فرفری از راه رسید . او را هم توی بازی راه دادند . پس آوازشان این شکلی شد : شالاپ و شولوپ ، خش و خش و خش ٬ های هوی ، تق تق تق ٬ بع بع ، شالاپ و شولوپ ...

بعد قورباقه ی سبز آمد : شالاپ و شولوپ ، خش و خش و خش ، های هوی ، تق و تق و تق ، بع بع، قور و قور و قور ...

بعد گاو قهوه ای و کلاغ سیاه قار قار آمدند . شالاپ و شولوپ ، خش و خش و خش ، های هوی ، تق و تق و تق ، بع بع ، قور و قور و قور، ما ما ، قار و قار و قار...

بعد سگ و گربه ای که دنبال هم می دویدند و با هم دعوا می کردند ، از راه رسیدند و تصمیم گرفتند به جای دعوا کردن چند دقیقه ای آواز بخوانند . شالاپ و شولوپ ، خش و خش و خش ، های هوی ، تق و تق و تق ، بع بع ، قور و قور و قور، ما ما ، قار و قار و قار، میو میو ، واق و واق و واق ...

بعد خروس پر حنایی در حالی که سوار الاغ بود ، از راه رسید . شالاپ و شولوپ ، خش و خش و خش، های هوی ، تق و تق و تق ، بع بع ، قور و قور و قور، ما ما ، قار و قار و قار، میو میو ، واق و واق و واق ، قوقولی قوقولی ، عر و عر و عر ...

در همین موقع ، ابر سیاه تپلو که از آنجا می گذشت ، صدای آن ها را شنید و خواست که او را هم در بازی شان راه دهند . او می توانست رعد و برق بزند و قارامب قورومب صدا کند . ولی هنوز دو تا قارامب قورومب بیشتر نکرده بود که باران شر وشر وشر شروع کرد به باریدن . حیوانات برای آن که خیس نشوند ، با عجله به لانه هایشان رفتند . فقط چشمه ، درخت باد و قورباغه که از خیس شدن نمی ترسیدند ، تا صبح فردا با ابر سیاه و باران آواز می خوانند :

شالاپ و شولوپ ، خش و خش وخش

های هوی ، قور و قور و قور

قارامب قورومب ، شر و شر و شر ٬ ...

 

یکی بود, یکی نبود. پیر مردی بود به نام عمو نوروز که هر سال روز اول بهار با کلاه نمدی, زلف و ریش حنا بسته, کمرچین قدک آبی, شال خلیل خانی, شلوار قصب و گیوة تخت نازک از کوه راه می افتاد و عصا به دست می آمد به سمت دروازة شهر.

بیرون از دروازة شهر پیرزنی زندگی می کرد که دلباختة عمو نوروز بود و روز اول هر بهار, صبح زود پا می شد, جایش را جمع می کرد و بعد از خانه تکانی و آب و جاروی حیاط, خودش را حسابی تر و تمیز می کرد. به سر و دست و پایش حنای مفصلی می گذاشت و هفت قلم, از خط و خال گرفته تا سرمه و سرخاب و زرک آرایش می کرد. یل ترمه و تنبان قرمز می پوشید و مشک و عنبر به سر و صورت و گیسش می زد و فرشش را می آورد می انداخت رو ایوان, جلو حوضچة فواره دار رو به روی باغچه اش که پر بود از همه جور درخت میوة پر شکوفه و گل رنگارنگ بهاری و در یک سینی قشنگ و پاکیزه سیر, سرکه, سماق, سنجد, سیب, سبزی, و سمنو می چید و در یک سینی دیگر هفت جور میوة خشک و نقل و نبات می ریخت. بعد منقل را آتش می کرد و می رفت قلیان می آورد می گذاشت دم دستش. اما, سر قلیان آتش نمی گذاشت و همانجا چشم به راه عمو نوروز می نشست.

چندان طول نمی کشید که پلک های پیرزن سنگین می شد و یواش یواش خواب به سراغش می آمد و کم کم خرناسش می زفت به هوا.

در این بین عمو نوروز از راه می رسید و دلش نمی آمد پیرزن را بیدار کند. یک شاخه گل همیشه بهار از باغچه می چید رو سینة او می گذاشت و می نشست کنارش. از منقل یک گله آتش برمی داشت می گذاشت سر قلیان و چند پک به آن می زد و یک نارنج از وسط نصف می کرد؛ یک پاره اش را با قندآب می خورد. آتش منقل را برای اینکه زود سرد نشود می کرد زیر خاکستر؛ روی پیرزن را می بوسید و پا می شد راه می افتاد.

آفتاب یواش یواش تو ایوان پهن می شد و پیرزن بیدار می شد. اول چیزی دستگیرش نمی شد. اما یک خرده که چشمش را باز می کرد می دید ای داد بی داد همه چیز دست خورده. آتش رفته سر قلیان. نارنج از وسط نصف شده. آتش ها رفته اند زیر خاکستر, لپش هم تر است. آن وقت می فهمید که عمو نوروز آمده و رفته و نخواسته او را بیدار کند.

پیر زن خیلی غصه می خورد که چرا بعد از آن همه زحمتی که برای دیدن عمو نوروز کشیده, درست همان موقعی که باید بیدار می ماند خوابش برده و نتوانسته عمو نوروز را ببیند و هر روز پیش این و آن درد دل می کرد که چه کند و چه نکند تا بتواند عمو نوروز را ببیند؛ تا یک روزی کسی به او گفت چاره ای ندارد جز یک دفعة دیگر باد بهار بوزد و روز اول بهار برسد و عمو نوروز باز از سر کوه راه بیفتد به سمت شهر و او بتواند چشم به دیدارش روشن کند.

پیر زن هم قبول کرد. اما هیچ کس نمی داند که سال دیگر پیرزن توانست عمو نوروز را ببیند یا نه. چون بعضی ها می گویند اگر این ها همدیگر را ببینند دنیا به آخر می رسد و از آنجا که دنیا هنوز به آخر نرسیده پیرزن و عمو نوروز همدیگر را ندیده اند.