خاطرات دو پسر کاکل زری


+ نوشته

 

قدم نمی رسید

خیلی دلم می خواست که دستام مثل عمو گجت دراز می شد و اونو از روی یخچال بر می داشتم

دیگه فکر نمی کنم بشه اونو برداشت

یه چهار پایه اوردم ولی فایده نداشت

آخه اون خیلی بلنده

چکار کنم 

الان مامان می یاد

تا نیومده باید اون و از روی یخچال بردارم

یه چهار پایه بزرگ تو حیاط خلوت هست ولی زورم نمی رسه بیارمش

مامان کیک که درست می کنه  بوش خیلی خوبه

بوی کیک هنوز تو خونه پیچیده

ولی اونا رو نمی ده که بخورم

همیشه می گه

اگه دختر خوبی باشی یه دونه می دم بخوری

ولی هیچ وقتم نمی ده

اینقدر می زاره تا شب شه بابا بیاد

بعدش هم بابا و داداش می خورنش تازه با چایی می خورنش

مامان می گه چایی برای بچه بده

از اون همه کیک یه تیکه کوچولو به من می رسه

من اصلا مزش رو نمی فهمم

امروز تصمیم گرفتم همش رو از بالای یخچال بردارم بخورم

حتما باید امروز  این کار رو بکنم

اه چرا نمی شه

خدایا دستای من و دراز کن

فقط برای یه لحظه

می دونم که دستای دراز خیلی بده

اصلا یه چیزه مضحکی می شه

می دونم که اگه دستام برای همیشه دراز باشه بچه ها مسخرم می کنن

خدایا فقط یه لحظه

فقط برای برداشتن از روی یخچال

بعد دستام رو به حالت اول برگردون

خداجون خواهش می کنم

خداجون

ازت خواهش می کنم

وای مامان داره می یاد

نه خدا جون دست نگه دار

نمی خوام

اگه دستام دراز شه

مامان دعوا می کنه

اخه مامان  اومد

حتی برای یه لحظه هم نمی خوام

سلام مامان

سلام دختر خوبم

چون خانم بودی امروز می خوام یه تکه بزرگ از کیک رو به تو بدم

جایز خوب بودنت دخترم

آفرین که در نبود من شیطنت نکردی

راستی این چهارپایه برای چی اینجاست

مادر نگاه معنی داری به پسر کرد و بعدش زد زیر خنده

بعد بشقاب کیک رو از یخچال پایین اورد و گذاشت رو میز و یکه تکه بزرگ از اون رو داخل یه پیش دست  گذاشت و کنار پسرک که از کاری که می خواست بکنه پشیمون شده بود گذاشت

 

 عروسک

با عجله وارد فروشگاه شدم. با ديدن آن همه جمعيت شوکه شدم. کريسمس نزديک بود و براي خريد آنجا آمده بودند. با عجله از بين شلوغي به طرف بخش اسباب بازي ها رفتم. دنبال يک عروسک قشنگ براي نوه ي کوچکم مي گشتم. مي خواستم براي کريسمس، گران ترين عروسک فروشگاه را برايش بخرم. در حالي که برچسب قيمت عروسک ها را مي خواندم، پسربچه ي کوچکي را ديدم که حدود 5 سال داشت. پسر عروسک زيبايي را آرام در بغل گرفته بود و موهايش را نوازش مي کرد. در اين فکر بودم که اين عروسک را براي چه کسي مي خواهد؛ چون پسربچه ها اغلب به اسباب بازي هاي مثل ماشين و هواپيما علاقه مند هستند.

 

   پسر پيش خانمي رفت و گفت :«عمه جان، مطمئني که پول ما براي خريد اين عروسک کم است؟»

   عمه اش(در حالي که خسته و بي حوصله بود) جواب داد :« گفتم که، پولمان کم است.» سپس به پسربچه گفت که همان جا بماند تا برود و چند تا شمع بخرد و بر گردد. پسر عروسک را در آغوش گرفته بود و دلش نمي آمد، آن را بر گرداند.

   با دودلي پيش او رفتم و پرسيدم:« پسرجان، اين عروسک را براي چه کسي مي خواهي؟»

   جواب داد:«من و خواهرم چندبار اين جا آمده ايم. خواهرم اين عروسک را خيلي دوست داشت و هميشه آرزو مي کرد که شب کريسمس بابانوئل اين را برايش بياورد.»

   به او گفتم:«خوب،شايد بابانوئل اين کار را بکند.»

  پسر گفت:«نه،بابانوئل نمي تواند به جايي که خواهرم رفته، برود. من بايد عروسک را به مادرم بدهم تا برايش ببرد.»

  از او پرسيدم که خواهرش کجاست؟ به من نگاهي کرد و با چشماني پر از اشک جواب داد:«او پيش خدا رفته. پدر مي گويد که مامان هم مي خواهد پيش او برود تا تنها نباشد.»

  انگار قلبم از تپيدن ايستاد! پسر ادامه داد:«من به پدرم گفتم از مامان بخواهد که تا برگشتم از فروشگاه منتظر بماند.» بعد عکس خودش را به من نشان داد و گفت:«اين عکسم را هم به مامان مي دهم تا آنجا فراموشم نکنند، من مامان را خيلي دوست دارم ولي پدر مي گويدکه خواهرم آنجا تنهاست و غصه مي خورد.»

  پسر سرش را پايين انداخت و دوباره موهاي عروسک را نوازش کرد. طوري که پسر متوجه نشود، دست به جيبم بردم و يک مشت اسکناس بيرون آوردم. از او پرسيدم:«مي خواهي يک بار ديگر پول هايت را بشماريم، شايد کافي باشد؟»

  او با بي ميلي پول هايش را به من داد و گفت:«فکر نکنم، چند بار عمه آنها را شمرد ولي هنوز خيلي کم است.»

  من شروع به شمردن پول هايش کردم. بهد به او گفتم:« اين پول ها که خيلي زياد است، حتماً مي تواني عروسک را بخري!»

  پسر با شادي گفت:«آه خدايا متشکرم که دعاي مرا شنيدي!»

بعد رو به من کرد و گفت:« من دلم مي خواست که براي مادرم هم يک گل رز سفيد بخرم، چون مامان گل رز خيلي دوست دارد،آيا با اين پول که خدا برايم فرستاده، مي توانم گل هم بخرم؟»

  اشک از چشممانم سرازير شد، بدون آن که به او نگاه کنم، گفتم:«بله عزيزم، مي تواني هر چه قدر که دوست داري براي مادرت گل بخري.»

 چند دقيقه بعد عمه اش برگشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغي جمعيت خودم را پنهان کردم.

 فکر آن پسر حتي يک لحظه از ذهنم دور نمي شد. ناگهان ياد خبري افتادم که هفته پيش در روزنامه خوانده بودم:« کاميوني با يک مادر و دختر تصادف کرد. دختر درجا کشته شده و حال مادر او هم بسيار وخيم است.»

  فرداي آن روز به بيمارستان رفتم تا خبري به دست آورم. پرستار بخش، خبر ناگواري به من داد:«زن جوان ديشب از دنيا رفت.»

 اصلاً نمي دانستم آيا اين حادثه به پسر مربوط مي شود يا نه. حس عجيبي داشتم، بي هيچي دليلي به کليسا رفتم. در مجلس ترحيم کليسا، تابوتي گذاشته بودند که رويش يک عروسک، يک شاخه گل رز سفيد ويک عکس بود.

 

یک شاخه گل روز

مردي   مقابل  گلفروشي ايستاده بود و  ميخواست دسته گلي بخرد براي مادرش و سفارش دهد تا

پست شود وقتي از گلفروشي بيرون امد  دختر  کوچکي را ديدکه   کنار خيابان نشسته  و هق هق گريه ميکرد

مرد از او پرسيد دختر کوچولو چرا گريه ميکني

کودک  گفت ميخواستم براي مادرم  يک شاخه گل رز بخرم اما  فقط ?? سنت  پول دارم

گل رز  ?دلار است

مرد لبخندي زد و گفت با من بيا من براي تو  يک شاخه گل  رز ميخرم تا به مادرت هديه دهي

 

 

..مادرت کجاست؟؟؟

دختر دست مرد را گرفت و  گفت انجا... ان قبرستان

مرد به همراه دختر و يک شاخه گل رز به قبرستان رفتند  کنار يک قبر تازه....

مرد دلش گرفت  به گلفروشي  باز گشت..و گفت  ... دسته  گلم را پست نميکنم خودم ميبرم

و ??? مايل رانندگي کرد...  تا به مادرش برسد.........

 

 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.
در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

 

 

سال ها پيش توي يه سرزمين دور شاهزاده اي وجود داشت که تصميم به ازدواج گرفت. اون ميخواست با يکي از دختراي سرزمين خودش ازدواج کنه. به همين دليل همه دختراي جوون اون سرزمين رو دعوت کرد تا سزاوارترين دختر رو انتخاب کنه.در بين اين دخترا دختري وجود داشت که خيلي فقير بود اما شاهزاده رو خيلي دوست داشت ومخفيانه عاشقش شده بود. وقتي دختر قصه ما ميخواست به مهموني شاهزاده بره مامانش بهش گفت دخترم چرا ميخواي به اين مهموني بري تو نه ثروتي داري نه زيبايي خيلي زياد . دخترک گفت مامان اجازه بده تا برم و شانس خودم رو امتحان کنم تا حداقل براي آخرين بار اونو ببينم.

روز مهماني فرا رسيد. شاهزاده رو به تمام دخترا کرد و گفت من به هر کدوم از شما يه دانه گل ميدم و هر کس که ظرف شيش ماه زيباترين گل دنيا رو پرورش بده همسر من ميشه. دخترک فقير هم دانه را گرفت و اونو تو گلدون کاشت. سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد. دخترک با تمام علاقه به گلدون ميرسيد و به اندازه بهش آب و آفتاب ميداد اما بي نتيجه بود و هيچ گلي سبز نشد.

سرانجام شش ماه گذشت و روز ملاقات فرا رسيد. دخترک گلدون خالي خودش رو تو دستاش گرفت و توي صف ايستاد. اما دختراي ديگه هر کدوم با گلهاي بسار زيبا و جالبي که تو گلدون داشتند تو صف ايستاده بودن. شاهزاده به گل ها و گلدون ها نگاه ميکرد اما از هيچ کدوم راضي نبود . تا اينکه نوبت به دخترک فقير رسيد . دخترک از اينکه گلي تو گلدون نداشت خجالت ميکشيد اما شاهزاده وقتي گلدون خالي رو ديد با تعجب و تحسين به دخترک خيره شد . رو به تمام دخترا کرد و گفت اين دختر ملکه آينده اين سرزمينه. همه متعجب شده بودن دختراي ديگه با گلدونهاي قشنگي که داشتن حرسشون گرفته بود. همه به شاهزاده گفتن که اون دختر اصلا گلي تو گلدون نداره . شاهزاده گفت بله درسته که هيچ گلي توي اين گلدون سبز نشده اما بايد بدونيد که همه دانه هايي که من به شما داده بودم خراب بودن و اصلا نبايد گلي از اون دانه ها سبز ميشد . همه شما تقلب کرديد ولي اين دخترک زيبا به خاطر صداقتش سزاوارترين دختر اين سرزمينه

 

سوال‌های زیر را از بچه‌های 5 تا 10 ساله پرسیده‌اند. اما انگارجواب‌های آنها خیلی بچگانه نیست!

  بهترین سن برای ازدواج چند سالگی است؟

«۸۴سالگی! چون در آن سن مجبور نیستید کار کنید و می‌توانید هی دراز بکشید و فقط همدیگر را دوست داشته باشید.» جودی، 8 ساله

 

«مهدکودکم که تمام بشود، می‌روم و برای خودم دنبال زن می‌گردم!» تام، 5 ساله

در اولین قرار ملاقات، زن و مردها به هم چه می‌گویند؟
«در اولین قرار ملاقات فقط به هم دروغ می‌گویند و این معمولا باعث می‌شود که از هم خوش‌شان بیاید و یک قرار دوم بگذارند.» مایک، 10 ساله

مساله حیاتی: بهتر است آدم ازدواج کند یا مجرد بماند؟

«دخترها بهتر است مجرد بمانند، اما پسرها باید ازدواج کنند چون یک نفر را لازم دارند که دنبالشان راه بیفتد و تمیز کند!» لینت، 9 ساله

«بابا این چیزها سردرد می‌آورد. من فقط یک بچه‌ام. من همچین بدبختی‌هایی نمی‌خواهم.» کنی، 7 ساله

چرا دو نفر عاشق هم می‌شوند؟
«هیچ کس نمی‌داند چه اتفاقی می‌افتد، ولی من شنیده‌ام که یک ربط‌هایی به بویی که آدم می‌دهد دارد، برای همین است که مردم این قدر عطر و ادکلن می‌خرند.» جین، 9 ساله

«می‌گویند یکی به قلب آدم تیر می‌زند و این حرف‌ها، ولی مثل اینکه بقیه‌اش این قدر درد ندارد.» هارلن، 8 ساله

عاشق شدن چطوری است؟
«مثل یک بهمن که برای زنده ماندن باید زود از زیر آن فرار کنی.» راجر، 9 ساله

«اگر عاشق شدن مثل یادگرفتن حروف الفبا سخت است، من یکی که نمی‌خواهم. خیلی طول می‌کشد.» لئو، 7 ساله

نقش خوش‌تیپی در عشق
«اگر می‌خواهید کسی که در حال حاضر جزئی از خانواده‌تان نیست، دوستتان داشته باشد، خیلی مهم نیست که خوشگل باشید.» ژوانه، 8 ساله

«فقط قیافه مهم نیست. من را نگاه کنید. خیلی خوش‌تیپم. اما هنوز کسی پیدا نکرده‌ام که با من ازدواج کند.» گری، 7 ساله
«زیبایی یک چیز ظاهری است، نمی‌تواند خیلی ماندگار باشد.» کریستینه، 9 ساله

چرا عشاق دست هم را می‌گیرند؟

«می‌خواهند مطمئن شوند که حلقه‌هایشان نمی‌افتد، چون خیلی بالایش پول داده‌اند.» دیو، 8 ساله

عقاید محرمانه درباره عشق
«من عشق را دوست دارم، فقط به شرطی که وقتی تلویزیون کارتون می‌دهد، اتفاق نیفتد.» آنیتا، 6ساله

«عشق آدم را پیدا می‌کند، حتی اگر خودت را از آن پنهان کنی. من از 5 سالگی تلاش می‌کنم که خودم را از آن پنهان کنم ولی دخترها مدام پیدایم می‌کنند.» بابی، 8ساله

«خیلی دنبال عشق نیستم. فکر می‌کنم کلاس چهارم بودن به اندازه کافی سخت هست.» رژینا، 10 ساله

ویژگی‌های شخصی برای اینکه عاشق خوبی باشید
«یکی از شما باید بلد باشد که خوب چک بنویسد، چون حتی اگر صد هزار کیلو هم عشق داشته باشید، باز هم یک قبض‌هایی هست که باید پرداخت کنید.» آوا، 8 ساله
راه‌هایی که می‌شود کسی را عاشق خودتان کنید

«به آنها بگویید که فروشگاه‌های زنجیره‌ای شکلات دارید.» دل، 6 ساله

«یک سری کارها را نکنید مثلا اینکه کتانی سبز بدبو داشته باشید... ممکن است با این کارتان توجه کسی را جلب کنید اما توجه، عشق نیست. » آلونزو، 9 ساله

«یکی از راه‌هایش این است که دختر مورد نظر را برای غذاخوردن بیرون دعوت کنید. حتما یک چیزی بخرید که دوست دارد؛ مخصوصا سیب‌زمینی سرخ کرده.» بارت، 9ساله

چطوری می‌شود فهمید دو تا آدمی که توی رستوران غذا می‌خورند عاشق هم هستند؟
«فقط نگاه کنید و ببینید که مرد صورت حساب را برمی‌دارد یا نه. این راهی است که می‌شود فهمید عاشق شده یا نه.» جان، 9 ساله

«عاشق‌ها فقط به هم خیره می‌شوند و غذایشان سرد می‌شود. بقیه بیشتر به غذا توجه می‌کنند.» براد، 8 ساله

«اگر یکی از آن دسرهایی سفارش بدهند که با آتش درست می‌کنند، عاشقند. چون یعنی قلب خودشان هم آن جوری است... توی آتش» کریستینه، 9 ساله

وقتی مردم می‌گویند: دوستت دارم، به چه فکر می‌کنند؟
«به خودشان می‌گویند: بله واقعا دوستش دارم. ولی کاش می‌شد حداقل روزی یک بار دوش بگیرد.» میشله، 9ساله

چطور می‌شود عاشق ماند؟
«اسم زنتان را فراموش نکنید... این کار کل عشق را نابود می‌کند.» راجر، 8 ساله
«همسرتان را زیاد ببوسید. این کار باعث می‌شود او یادش برود که شما هیچ وقت آشغال را بیرون نمی‌گذارید.» رندی، 8ساله