خاطرات دو پسر کاکل زری


+ مطلب در مورد دو پسر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام گلملبخند

 خوبیچشمک

من هم با این دو پسر قند عسل مشغول هستم دیگه

شروین همچنان از وجود شایان خان پکر و فکر می کنه که شایان جای اون رو تنگ کرده به هر حال باید این حقیقت رو بفهمه که شایان خان داداششه و باید اون رو به عنوان برادرش قبول کنه البته طول می کشه و این منم که باید حوصله به خرج بدم

خاله زینت هم با اونا می سازه

اونم مثل یه فرشته می مونه که از این دو کوچولو مراقبت می کنه تا من از شرکت برگردم و وقتی بر می گردم خالشون خداحافظی می کنه و می ره

روز شنبه که از شرکت برگشتم سردرد داشتم و همین که پام رو تو خونه گذاشتم با جیغ شروین روبه رو شدم

بله شروین خان که تا حالا به خواب نازی فرو رفته بود با صدای کلید متوجه شده بود که من اومدم

ولی شایان خان همچنان در خواب تشریف داشتند

بالاخره دردسرتون ندم خاله که بای بای کرد و رفت

من موندم و شروین

 چون سرم خیلی درد می کرد روی کاناپه دراز کشیدم و شروین هم در آغوشم گرفتم باورتون می شه 

اون در آغوش من به خواب رفت نمی دونم چند دقیقه طول کشید که دوتا مون خوابمون برده بود ناگهان از صدای جیغ های شایان خان  بیدار شدم

 

 

 

 

شروین در آغوشم خواب بود و دلم نمی اومد که بیدارش کنم به محض اینکه بلند می شدم شروین هم از خواب می پرید

اما جیغ های شایان خان تمامی نداشت

به همراه جیغ های بنفشی که می زد کلماتی را هم تکرار می کرد مثل

ده - مامان- من - یا - یا مامان- یا -

شاید منظورش این بود که مامان همین الان بیا من رو از تخت بیار پایین

بالاخره بسم ا... گرفتم و یواش بدون اینکه شروین رو از آغوشم جدا کنم بلند شدم و آهسته یه بالش برداشتم و سرش رو روی اون گذاشم بعد پتوش رو کشیدم روش بعد رفتم تو اتاق اون دو تا وروجک

وقتی شایان من رو دید گل از گلش شکفت

دستش رو باز کرد تا بغلش کنم

منم بغلش کردم و تا به خودم بجنبم

آقا شروین هم بیدار شد

منم یه موز رو از یخچال آوردم و با چاقو از وسط نصف کردم بعد پوستش رو کندم و بهشون دادم بعد هم برای اینکه سرم خوب بشه یه قرص انداختم بالا

بعد از یک ربع حالم ردیف شد اون دو تا وروجک رو بردم حمام و به اصطلاح آب تنی

البته حمام کردن دو تا وروجک خیلی وقت می بره مخصوصا که شایان خان زیر بار حرف زور نمی ره

شروین خان یه کم حرف گوش کن تره

وقتی بهش می گم بشین رو صندلیت

اون فوری می شینه

ولی شایان خان اصلا حرف گوش نمی ده

تازه گریه می کنه که چرا به من حرف می زنی

بالاخره اون دو تو وروجک شسته شدند بعد هم حوله های خرگوشیشون رو تنشون کردم و از حمام آوردمشون

بعدهم یکی یکی لباسهای اونا رو تنشون کردم

اینم عکس وروجک ها که از حمام اومدن

اونوقت دو تا شیشه شیر جانانه هم براشون درست کردم و گذاشتمشون روی تختشون

شایان که توی حمام هم خمیازه می کشید وقتی روی تختش گذاشتم فوری خوابید

اما شروین بعد از کلی شیطنت روی تختش بالاخره خسته شد و لالا کرد

منم تا آمدن همسرم به کارهام رسیدم و سعی کردم خونه رو مرتب کنم

همسرم که اومد خونه ساعت از پنج بعدازظهر گذشته بود

اونم رفت و یه دوش گرفت بعد من با یه عصرانه جانانه از اون استقبال کردم

بعد از نیم ساعت شروین و شایان هم از خواب بیدار شدند

و اونوقت بود که تماشایی بود

آخه می دونین از سرو کول همسر بیچارم بالا رفتن و کلی سه تایی توپ بازی کردند بعدش هم به اتفاق رفتیم بیرون منزل و شام رو هم جاتون خالی در یک مغازه نان داغ کباب داغ صرف کردیم

البته قصد نداشتیم شام رو بیرون بخوریم

اما بوی کباب همسر شکموی من رو به هوس انداخت

البته بگم از شیطنت های شروین و شایان داخل اون مغازه

مشتری های مغازه از دست این دو تا وروجک روده بر شده بودند

شایان سعی می کرد هر چی که دم دستش رو میز هست و دستش می رسه بندازه زمین

چند بارم چنگال همسرم توسط شایان خان سرقت شد و به زمین افتاد

و صاحب مغازه هر سری یه چنگال دست شاگردش می داد تا برای همسرم بیاره

شروین هم مرتب بالای صندلی ها می رفت و یکی دو بار هم صندلی رو انداخت زمین

وای تماشایی بود وقتی که شروین صندلی رو محکم انداخت زمین اخه می دونید چرا یه زوج جوان که گوشه مغازه نشسته بودند با صدای صندلی از جا پریدن

من و همسرم هم خندمون گرفت بعد همسرم بلند شد و شروین رو روی پاش گذاشت

چشمتون روز بد نبینه شایان خان همین که دید باباش سرش به شروین گرم شده دستش رو گرفت به بشقاب باباش و نزدیک بود که بشقاب غذا پخش شه زمین

همسرم اومد شایان رو بگیره که شروین از فرصت استفاده کرد و سبد نون رو از روی میز کشید جلوی خودش که نزدیک بود شیشه دوغ همسرم برگرده

منم سریع قبل از اینکه شروین سبد نون رو زمین بندازه فوری از بغل باباش گرفتم و شروین رو روی یه صندلی تکی گذاشتم و بهش گفتم

بشین اینجا مامان برات به به بریزه بخوری

خلاصه چون بچه حرف گوش کنی هستش نشست و جم نخورد

اما شایان همچنان مشغول شیطنت بود و باباش رو اذیت می کرد

شایان رو بغلم گرفتم تا همسرم غذاش رو بخوره

بعدش با کلی عذرخواهی از صاحب مغازه زدیم بیرون

جالب اینجاست که صاحب مغازه با اون دوتا وروجک دست داد و گفت

بازم بیاین خوب کوچولو

خلاصه بعد از شام هم رفتیم پارک نزدیک خونه

اونجا شایان که خوابش گرفته بود نای راه رفتن نداشت از بس شیطنت کرده بود دیگه خسته شده بود

مرتب غر می زد

ولی شروین همچنان مشغول شیطنت بود و همسر بیچاره من هم به دنبالش که یه وقت نخوره زمین

دردسرتون ندم وقتی رسیدیم خونه شایان هفت پادشاه رو خواب دیده بود

شایان رو آهسته گذاشتم رو تختش تا بخوابه

اما شروین به شب نشینی ما ملحق شد

دیگه ساعت یازدو نیم شب بود که چشماش غیلی ویلی می رفت منم یه شیشه شیر براش درست کردم و همونجا یه پتو کشیدم روش تا خوابش برد

اینم از شیطنت های شروین و شایان

 

یه مطلب جالب براتون دارم

تو منزل ما وقتی شروین و شایان رو باباش نگه می داره خونه ما تبدیل به سالن فوتبال می شه

یعنی اینکه همسرم اونا رو با یه توپ سرگرم می کنه و شروین یه شوتایی می زنه بیا و ببین

وقتی هم قرار باشه که من سرگرم کنم خونه ما تبدیل به سالن رقص می شه

یعنی اینکه من ضبط رو روشن می کنم و براشون آهنگ های توپ و شاد می زارم بعدش سه تایی با هم شروع می کنیم به شلوغ کاری و ادا درآوردن و رقصیدن

 

یه روز خاله زینت یه ماجرایی رو برام تعریف کرد که بعدش من و همسرم حسابی زدیم زیر خنده

می دونید خاله گفت یه روز خواستیم سی دی رو  داخل ویدئو سی دی بزاریم هر کاری می کردیم که سی دی رو داخل ویدئو سی دی بزاریم نشد که نشد

بعدش فهمیدیم که یکی از وروجک ها یه اسکناس 200 تومنی رو که معلوم نبود از کجا کش رفته بود پاره پوره کرده و چپوندتش داخل دستگاه جایی که سی دی می زاریم خنده

بعدش خاله گفت ولی من می تونم حدس بزنم که کدومشون انداخته

گفتم کدومشونسوال

گفت شایان آتیش پارهچشمک

بعدش سه تایی خندیدیمقهقههقهقههقهقهه

 

حالا یه چیز دیگه براتون بگم

ما برای شروین و شایان دو تا چهار چرخ بامزه گرفتیم

روزی که  اینا رو خریدیم شروین بلا گرفته فوری دوید و نشست روش بعدش دیدم داره غر می زنه

می گفت

نی - کو - نی - نی -نی-

منظورش از نی یعنی نیست

بعدش بهش گفتم چی نیست شروین جان

اونم سریع پاهاش رو چرخوند و گفت نی

تازه متوجه شدم که منظورش چیه

می دونید منظورش این بود که رکاب نداره

اخه می دونید چهار چرخ اونا رکاب نداره خیلی سبک و جالبه و باید بچه خودش با پاهاش راه ببره

ولی شروین خان دنبال رکاب می گشت تا پاش رو بزاره روش راه بره

خلاصه من براش توضیح دادم که باید پاهات رو فشار بدی زمین تا ماشینت راه بره

بعدم فهمیدم که سه چرخه بچه ها رو تو کوچه دیده بوده که رکاب داشته

همسرم تعریف کرد اون روز که با شروین رفته بودم خرید دم در خونه یه پسر بچه سه ساله داشت با چرخ بازی می کرد و شروین می خواست سه چرخه بچه رو بگیره البته اون پسر بچه بلند شد و شروین سریع سوار اون شد و فوری پاش رو روی رکاب گذاشت ولی زورش نرسید راه ببره

این بود که شروین دنبال رکاب می گشت

شایان خان هم که طبق معمول کارهاش برعکسه

اخه وقتی چهار چرخ رو بهش دادیم به جای اینکه روش بشینه دو تا دستش رو گذاشت پشت چهار چرخ و شروع کرد به راه بردن اون

بعد از چند قدم که می برد می شست روش و شروع می کرد به خواندن اوازهای بامزه

ادد ددد به به - مامان - گاگا- بابا - دو - دَ

خلاصه از اینجور حرفا

عکس های شروین و شایان با چهار چرخاشون

 

فصل سرما داره می یاد و من باید مراقب وروجک های خودم باشم

البته من سعی کردم بچه ها را با ویتامین های مختلف تقویت کنم. بعضی وقتها آب میوه طبیعی گاهی اوقات قرص جوشان خارجی که از داروخانه تهیه می کنم

خاله زینت که مثل یه فرشته مهربون از کوچولوهای من نگهداری می کرد و نمی زاشت اب تو دلشون تکون بخوره  به جمع دانشجویان پیوسته و من هم برای اینکه لطمه ای به درس خواهرم نخوره تصمیم گرفتم از اول مهر ماه برای بچه ها پرستار بگیرم

لبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخند

بعد از کلی این در و اون در زدن که یه نفر مطمئن رو پیدا کنم بالاخره شانس با من یار بود و من یه خانم مهربون رو که یه خانم خیری در بهزیستی معرفی کرده بود رو برای بچه ها در نظر گرفتم

البته ایشان سنی ازشون گذشته و یه پسر بزرگ هم دارند که سرباز هست و یه پسر کوچک هم داره که مدرسه می ره و یه دختر کوچولو که تازه 6 ساله شده  و به قول معروف خیلی حوصله بچه ها رو دارند البته من و همسرم بعد از کلی تحقیق به این نتیجه رسیدیم که اون خانم رو در نظر بگیریم چون ایشان همسرشون فوت کرده و از نظر مالی دچار مضیقه هستند و هر جا رفتن نتونستند کار پیدا کنند به هر حال من و همسرم راغب شدیم که ایشان را به عنوان پرستار دو تا وروجک در نظر بگیریم.

البته ایشان خانم مهربونی هستند و نظر شون راجع به شروین و شایان اینهسوالچشمک

دوست داشتنی و بامزه  و باهوش و زکاوت و از بودن با اونا ، آدم خسته نمی شهقلب

به هر حال ممنون از ایشان به خاطر  نظرشون

البته ایشان خودشون هم بسیار خانم منظم و دلسوزی هستند

بعد از ظهرها که من می رم به منزل ایشان منزل را مرتب نگه داشتند سوپ بچه ها رو گرم کرده و شروین و شایان هم با صورت شسته و لباسهای تمیز خوابونده و شیشه ها و ظروف بچه ها رو هم شسته و سرجاش گذاشته به هر حال خدا بهش سلامتی بده

در اینجا از خاله زینت به خاطر زحماتی که در این مدت کشیده تشکر می کنم و امیدوارم در درس و دانشگاه موفق باشه و در آینده خدا یه همسر مهربون و دل پاک مثل خودش نصیبش کنه.بغلقلبچشمک

 

 ممنون که به وبلاگ من سر زدید