خاطرات دو پسر کاکل زری


+ ماجرای شروین و شایان

 

 

 

 

 

سلام

امیدوارم حالتون خوب باشهقلب

شروین تمام روز رو به شیطنت و بازی مشغول بود و وقتی رفتم از خونه مامان بزرگش بیارمش خونه انقدر مشغول شیطنت بود که اصلا متوجه من نشد رفتم سراغش و لپش رو گرفتم و بهش گفتم

 

 

شروین کوچولو

سلام پسرم

شروین گل از گلش شکفت

آخه تازه متوجه من شده بود

اسباب بازی ام که دستش بود رو یه گوشه انداخت

فوری دستاش رو برد بالا

هی می گفت دد دد

من گفتم

پسرم من و می خوای یا دد

بالاخره سریع لباس تنش کردم و بردمش تو حیاط تا وقتی که همسرم او مد سه تایی رفتیم پیش مامانم

 

 

 

اونجا تا من وارد منزل مامانم شدم شایان فوری و با سرعت اومد طرف در

 

شایان کوچولو

فوری  شروین رو دادم دست همسرم و

شایان رو بغل کردم

چون بچه ها مهلت نمی دادند

من و همسرم کالسکه دوقلوییشون رو برداشتیم و رفتیم به طرف پارک اونجا که رسیدیم طبق معمول شایان در کالسکه خواب بود منم شروین رو که ورجو ورجه می کرد از کالسکه آوردمش پایین بردمش تو چمنا بعدش توپ کوچولوی قرمز رنگش رو که (مال شایان هم آبی) برداشتم و انداختم جلوی پاش

  تا زمانی که بریم خونه، شایان خواب بود

به محض اینکه رسیدیم خونه شروین که تو کالسکه خوابش برده بود من یواش بردم گذاشتم تو  اتاقش

بعد اون موقع شیطنت شایان شروع شد

مرتب دستاش رو می گرفت به مبل بلند می شد هر چی پیدا می کرد بر می داشت و جیغ می کشید و شادی می کرد

من سعی کردم با اسباب بازی هاش سرگرمش کنم

بعدش براش شیر گرم کردم و تو شیشه دادم بهش که بخوره

یه یک ربعی با شیر خوردن سرگرم شد

این از روز سه شنبه ما بود

روز چهارشنبه شروین ساعت 6 از خواب بیدار شد البته همیشه بیشتر می خوابه

تا ساعت 7.30 می خوابه

 

ولی روزا که من تو خونه هستم و اداره نمی رم و بچه ها پیشم هستند اونا از صدای زنگ موبایل باباش که زنگ بیدارشدنشه که خواب نمونه

سر ساعت 6.30 بچه ها بیدار می شن

بله دردسرتون ندم

شروین خوان بیدار شد و بلافاصله شروع کرد به نق زدن

اینطوری

اه - اوهم

یعنی من گشنه هستم

من بلافاصله شیر براش درست کردم

بعدش با صدای نق اون شایان هم بیدار شد

این دو تا وروجک به محض اینکه دیدند باباشون داره خداحافظی می کنه که بره

سعی کردن برن پیش باباهه

 

 

 

شروین سریع رفت پیش باباش

چهار دست و پا رفتن شایان تماشایی بود

نمی دونید با چه سرعتی خودش رو به باباش رسوند

من مجبور شدم شروین رو آروم کنم و بزارم تو تاپش

آخه ما یه تاپ کوچولو به میله بالفیکس بستیم

که اگه حال نداشتیم ببریمشون دده

لااقل حوصلشون تو خونه سر نره

هر چند دیگه تاپ خونه اونا رو ارضا نمی کنه

خلاصه شروین تو تاپ

شایان رو هم تو رورورک

باباهه رفت سر کار

بعد از چند دقیقه شروین تو تاپ خوابش برد

و شایان مرتب جیغ می کشید که از تو رورورک بیارمش بیرون

شروین رو خوابوندم سر جاش

شایان رو هم بغل کردم و بهش یه شیشه شیر که قبلا گرم کرده بودم دادم

اونم کم کم خوابش برد

بالاخره کارام رو انجام دادم

ساعت یازده ظهر بود که شروین با سر و صدا از خواب بیدار شد

من بغلش کردم و آوردم بیرون که شایان بیدار نشه

بعدش سیب و موز رو میکس کردم و با مقداری آب پرتقال بهش دادم خورد

 

 

یک ربع بعد شایان که دید تو اتاق تنهاست با گریه از خواب بیدار شد

بلافاصله رفتم و آوردمش

طالبی رو آوردم رو اوپن گذاشتم

با دیدن طالبی شایان برق از چشمش پرید

شروع کرد به سر صدا کردن

یعنی بده به من بخورم

اینجوری

اه اهم اوهم مام مامان

طالبی رو قاچش کردم و به تکه های کوچولو تقسیم کردم و سعی کردم با خوردن طالبی او نا رو مشغول کنم

بالاخره ساعت می گذشت و من هم مشغول بودم که سرگرمشون کنم

شروین مرتب سر به سر شایان می گذاشت

این کار همیشه اونه

هیچی نمی زاره دست  شایان بمونه

هر چی می دی به شایان

شروین می دوه ازش می گیره

 شروین اسباب بازی رو از دست شایان گرفته و شایان مشغول گریه است و شروین شادمان از فتحی که نصیبش شده

تصمیم گرفتم که ببرمشون تو اتاقشون

اونجا مشغولشون کرده بودم

پوشاک شایان رو داشتم عوض می کردم که

یه دفعه صدای کلید اومد

شروین به محض اینکه صدای کلید رو می شنوه

فکر می کنه باباش اومده

البته ایندفعه درست حدس زده بود

باباش پشت در بود

به محض شنیدن صدای کلید به سرعت از اتاقش رفت بیرون و من تا اومد به خودم بجنبم
صدای جیغش در اومده بود

بله درست حدس زدید شروین با سرعت دویده بود و خودش رو نتونسته بود کنترل کنه

و زمین خورده بود و پیشونی کوچولوش خورده بود به گچ بری دیوار

وقتی رسیدم به اون

از پیشونیش خون می اومد

بغلش کردم

گریه اش بند نمی اومد

باباش خیلی پکر شده بود

بیچاره کیفش و وسایلش رو از حولش انداخته بود تو راه رو

و دویده بود طرف شروین

من شروین رو در آغوش گرفتم

وقتی دیدم ساکت نشد

بردمش تو اتاقش

بهش گفتم

شروین جان تو اتاقت رو قشنگ ندیدی

ببین چه سقف قشنگی داره

بعدش یه پنبه برداشتم و اون و با بتادین آغشته کردم زدم به پیشونیش

البته خدا خیلی رحم کرد

راستی که خدا نگهدار بچه هاست

ما بعد ازظهر رو تو خونه بودیم

پنج شنبه ما به اتفاق شروین و شایان رفتیم خرید

براشون بلوز و شورت پسرونه و کلی خرت و پرت خریدیم

شایان از دیدن مغازه ها ذوق زده شده بود

 

 

شروین هم براش خیلی چیزها جذاب بود

شب هم بعد از کلی شیطنت از خستگی خوابشون برد

جمعه هم بعد ازظهر رفتیم پیش مامان بزرگ (مادر همسرم)

اونجا هم دختر عموها و پسرعموش بودند

کلی با اونا بازی و یکی بدو کردند

شروین هم مرتب سر به سر پسر عموش که سه ماه از خودش بزرگ تر بود می شد

مرتب با اون کل کل می کرد

بله اینم از ماجرای این هفته شروین و شایان

بازم براتون می نویسمبای بای

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بازم به وبلاگ من سر بزنید

خوشحال می شمبغل