خاطرات دو پسر کاکل زری


+ مطلب و عکس در مورد شروین و شایان

 

 

 

 

سلام لبخند

حالتون خوبهفرشته

 در مورد شیطنت های شروین و شایان می خوام براتون بنویسمقلبچشمک

اولا به اطلاعتون برسونم که شروین خان از اول تیر ماه وارد مهد کودک می شه تا دنیای جدیدی رو با بچه ها آغاز کنه

البته شایان خان هم دو ماه دیگه به اون ملحق می شه دلیل این تاخیر اینه که ایشون هنوز راه نیوفتادن و من منتظر هستم تا اون تنبل خان هم مثل داداشش راه بیفته

برعکس شروین که نمی خواد روی زمین بشینه شایان خان رو یا باید همش بغل کنی را ه ببری یا باید داخل کالسکه بزاری

روز سه شنبه با همسرم به خانه مادر همسرم رفتیم که شروین خان و بعدشم شایان خان رو ببریم منزل

مادر همسرم پیشنهاد داد چون این چند روز تعطیله بریم شمال

ولی من مخالفت کردم و گفتم نه همه این چند روز رو می رن شمال و با این بچه ها سخته

البته مادر همسرم به اتفاق جاریم و بچه های جاریم و عموهای شروین و شایان رفتن

 

شروین خان در پارک جوراباش رو خیس کرد و ما مجبور شدیم جورابهای شایان رو پاش کنیم

 

شروین تو پارک - نشوندمش که ازش عکس بگیرم آخرش هر کاری کردم سرش رو بالا نگرفت

و ما چهارتایی رفتیم منزل

بعداز ظهر روز سه شنبه به پارک نزدیک منزل رفتیم بعد از کمی چرخ زدن تو پارک من شروین رو از کالسکه آوردمش بیرون

همین که خواستم کفشاش رو پاش کنم شروین دوید و فوری جورابش رو خیس کرد و ما هم مجبور شدیم جوراب هاش رو که خیس شده بود از پاش در بیاریم و به جاش جورابهای شایان رو پاش کنیم

بعدش من کفشای شروین رو پاش کردم تا توی چمنا بازی کنه بعد زیر اندازی رو که آورده بودیم انداختیم رو چمنا و شایان کوچولو رو هم روی اون گذاشتیم

بعدش چند تا اسباب بازی رو که براشون آورده بودیم گذاشتم جلوی شایان تا بازی کنه

 

شایان نشسته تو چمنا

 

 

برای اینکه سرگرم بشه کیف موبایلم رو بهش دادم بازی کنه ولی انگار زیاد خوشش نیومده

حالا از شروین بگم

شروین با کفشاش که خیلی بامزه است و کیلومتر شمار و چراغ داره و خالش براش گرفته تو چمنا می رفت و مرتب دور می زد هی بالا هی پایین باباش هم مواظبش بود که زمین نخوره

یه خانواده که نزدیک ما نشسته بودند حرکات شروین رو زیر نظر گرفته بودند و مرتب از اداهایی که شروین در می آورد می خندیدند

شروین هم مرتب به اونا نزدیک می شد و به محض اینکه اونا می کفتند

کوچولو بیا پیش ما

شروین کوچولو سرش رو پایین می نداخت و سریع بر می گشت

و این باعث می شد که اونا از خنده روده بر شوند

 

اینم شروین و شایان کنار هم البته شروین برای اینکه سربه سر شایان بزاره اینجا مثل یه پسر خوب نشسته شایان هم که دیده اون اسباب بازیش رو گرفته بچم خودش رو با یه شکلات سرگرم کرده

 

شایان هم که پیش من نشسته بود مرتب از خودش صداهای بامزه در می آورد و خودش رو به عقب و جلو می برد و مرتب اساب بازیش رو پرت می کرد و من هم بهش می دادم

بالاخره اینقدر این دو تا وروجک شیطنت کردند تا خسته شدند ما بستنی کیمی گرفتیم و جاتون خالی زدیم تو رگ

البته شایان خان به جای اینکه بستنی رو بزن به بدن تا بهش دادم فوری پرتش کرد تو چمنا

بعدش یک تکه از بستنی خودم رو کندم و گذاشتم تو دهنش و اونم با سر و صدای زیاد شروع کرد به خوردنش

ماموریت بستنی دادن شروین هم به عهده باباش بود شروین خان تا آخر بستنی خودش رو خورد بعدش هم با باباش شریک شد

خلاصه ساعت نزدیک های 8 شب بود که شروین و شایان رو بردیم منزل

 

روز چهارشنبه و پنج شنبه هم به مهمونی رفتیم و اونجا هم شروین و شایان مخصوصا شروین دل مهمونا رو برد و تا تونست راه رفت و زندگی مردم رو بهم زد

می رفت آشپزخونه با یه ملاقه بر می گشتقهقهه

می رفت داخل حموم با یه لنگن بر می گشتقهقهه

می رفت داخل اتاق با یه مجله بر می گشت و می شست یه گوشه شروع می کرد به پاره کردن اون تازه شایان هم این موقع به اون ملحق می شد و بعد از مدتی می دیدی که حال و پذیرایی اون بنده خداها پر از کاغذ پاره شدهقهقههقهقههقهقهه

 

شروین در پارک با جورابهای خیس

 

روز جمعه خواهرم و شوهر خواهرم ما رو دعوت کردن

ما رفتیم خونه اونا و بعد از نهار مفصلی که درست کرده بودند جاتون خالی به اتفاق اونا به پارک رفتیم

در اونجا شروین تو چمنا قدم می زد

تا اینکه یه دفعه دیدم یه بادکنک دستش و یه پسر بچه هم که معلوم بود سه چهار ساله بود با لبخند بهش نگاه می کرد

بعدم معلوم شد که شروین خان برای خودش یه دوست پیدا کرده اونم دو سه سال از خودش بزرگتر

 

شروین و شایان در مهمانی و مشغول شیطنت

شایان هم که تو چمنا نشسته بود و شیطنت می کرد منم که اسباب بازی براش نیاورده بودم مجبور شدم هر چی اسباب تو کیفم بود بریزم جلوش که بازی کنه

شروین و شایان در مهمانی مشغول بازیگوشی

اسباب های داخل کیفم رو که از جمله کیف مبایل ، کیف فلاش و کاتالوگ و جای سوئیچی و غیره بود رو براش گذاشتم تا سرش گرم بشه

ما شام رو اونجا با بچه ها بودیم

شایان در مهمانی مشغول بازیگوشی

شروین در مهمانی مشغول شیطونی

اینم شایان خان پوست موز رو کرده دهنش دیده بدمزه است داره می ندازه از دهنش بیرون

شروین و شایان هم بعد از کلی شیطنت و بازی کردن خسته شدند و اگر اون باد خنک در اون شب نمی  اومد خدا می دونه که ما کی از اونجا می رفتیم

 

 

روز شنبه 18 خرداد ساعت پنج بعدازظهر باباش سر شروین و شایان رو با ماشین برقی سلمونی زد و حالا اونا مثل دو تا سرباز وظیفه هستند

هر جا که با اونا مهمونی می ریم می گن سربازیشون کجا افتاده

ما هم می خندیم و می گیم آره بچم می خواد بره سربازی

بعد من به باباشون نگاه می کنم و می گم هنوز معلوم نشده که کدوم پادگان باید خدمت کنند

براتون بگم وقتی باباششون شایان خان رو کچل کرد

شروین خان خیلی هیجان زده شد و سعی می کرد تو سر شایان بزنه و همش بلند بلند می خندید و این تغییر باعث شده بود که شروین خان کنجکاو بشه و مرتب به شایان نزدیک بشه وقتی اسلاح شایان تموم شد من سریع اون رو به حموم بردم و شستمش و چون خیلی هوا گرم بود اونا کمی نگه داشتم تا آب بازی کنه اون تو حموم مرتب شیطنت می کرد و سعی می کرد پستونکش که داخل وان حموم بود رو برداره و من مرتب پستونکش رو بر می داشتم و اون هم نق می زد تا اینکه بالاخره خسته شد و آوردمش و سریع لباس تنش کردم همین که از حموم بیرون اومدیم شروین خان کچل رو هم دیدیم ولی شایان هیچ عکس العملی نشون نداد

و حالا شروین رو ببینید که مرتب دست رو سرش می کشید و با تعجب سرش رو لمس می کرد انگار تغییری که در سرش انجام شده بود رو حس می کرد شایان خیلی بی تفاوت بود و هیچ احساسی از خودش بروز نمی داد

شایان که از حموم اومده بود من کلاه حوله ای سرش گذاشته بودم یه شیشه شیر درست کردم و دادم به باباش و شروین خان رو بردم حموم

اونم گذاشتم رو صندلی کوچولویی که داخل حموم بود بعد وانش رو پر آب کردم و اسباب بازی های داخل حمومش رو براش انداختم داخل وان بعد از مدتی خواستم شروین رو آب بکشم که دیدم وای خدایا آب سرد شده

آخه در جریان هستید که این خانه های آپارتمانی همینه دیگه اینقدر آب استفاده می کنند که ما که طبقه چهارم هستیم آب کم می یاریم وقتی هم که آب کم می شه آبگرمکن بازی در می یاره و آب رو گرم نمی کنه

البته من و همسرم بعدم تصمیم گرفتیم که یه آبگرمکن بزرگ بگیریم و به جای آبگرمکن دیواری قرار بدیم

خلاصه دردسرتون ندم

بعدش مجبور شدم بابای شروین و شایان رو صدا کنم که بیاد داخل حموم و مواظب شروین خان باشه تا من براش آب گرم بیارم

من سریع حوله رو به خودم پیچیدم و رفتم آشپزخونه سریع آب رو گرم کردم و براش یه لنگن آب گرم آوردم و آبش کشیدم

بیچاره شروین من تازه داشت لذت می برد

البته خدا بخیر کرد چون من اون رو شسته بودم و فقط آبکشیش مونده بود

اینم عکسای شروین و شایان بعد از اسلاح کردننیشخند

آماده برای اعزام به پادگانخندهخندهخندهقهقههقهقهه

 

 

 

 

 

 

 

 

بعد از یه اسلاح جانانه و حموم گرم آی تاب بازی می چسبهنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخند

 

 

کالسکه سواری چطور زبانزبانزبانزبان

 

 خوشحال می شم بازم به وبلاگ من سر بزنیقلبقلبقلبقلبقلب