خاطرات دو پسر کاکل زری


+ مطالب خواندنی

 

 اگر بال داشتم عاشق شدن و گریستن و پرواز را به تو یاد می داردم.

اگر بال داشتم تو را به ماه می بردم و می توانستم پیشرفت و ترقی تو را که شاید بعید و دور به نظر برسد زودتر ببینم.

اگر بال داشتم سعی و تلاش برای رسیدن به ستارگان و رقابت در آسمان ها را به تو یاد می دادم.

 

اگر بال داشتم تو را از خاک، آتش و باران محافظت می کردم و نمی گذاشتم معنای درک و رنج را بفهمی.

اگر بال داشتم تو را همیشه در قلبم برای خود نگه می داشتم و هرگز ما از هم جدا نبودیم.

اما همین طور که می بینی من فرسته نیستم که بال داشته باشم و اگر هم بخواهم هرگز نمی توانم.

بنابراین برای همه این آرزوها فقط می توانم دعا کنم.

با وجود این اگر بال داشتم به تو می رسیدم.

 

 

 


کاشکی می شد که کسی می آمد

این دل خسته ما را، می برد

چشم ما را می شست

راز لبخند به لب می آموخت

کاش می شد دل دیوار، پر از پنجره بود

و قفس ها، همه خالی بودند.

آسمان ، آبی بود

و نسیم، روی آرامش اندیشه ما ، می رقصید کاش می شد که غم و دلتنگی

راه این خانه ما، گم می کرد

و دل از خر چه سیاهی ست، رها می کردیم

و سکوت

جای خود را به هم آوایی ما، می بخشید

و کمی، مهربان تر بودیم

کاش می شد دشنام

جای خود را، به سلامتی می داد

بذرر امید ، به دشت دل هم

کسی از جنس محبت، غزلی را می خواند

و به یلدای زمستانی و تنهایی هم

یک بغل عاطفه گرم

به مهمانی دل، می بردیم

کاش می فهمیدیم

قدر این لحظه، که در دوری هم، می راندیم

کاش می دانستم

راز این رود حیات

که به سرچشمه، نمی گردد باز

کاش می شد مزه خوبی را

می چشاندیم به کام دلمان

کاش ما تجربه ای می کردیم

شستن اشک از چشم

بردن غم از دل

همدلی کردن را

کاش می شد که کسی می آمد

باور تیره ما را می شست

و به ما می فهماند

دل ما، منزل تاریکی نیست

اخم بر چهره ، بسی نازیباست

بهترین واژه، همان لبخند است

که ز لب های همه، دور شده ست

کاش می شد که به انگشت ، نخی می بستیم

تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم

قبل از آنی که ، کسی سر برسد

ما نگاهی به دل خسته خود می کردیم

شاید این قفل، به دست خود ما باز شود

پیش از آنی که به پیمانه دل، باده کننده

همگی

زنگ پیمانه دل، می شستیم

کاش در باور هر روزه مان

جای تردید نمایان می شد

و سوالی که چرا سنگ شدیم؟

و چرا، خاطر دریایی مان خشکیده است؟

کاش می شد که شعار

جای خود را به شعوری می داد

تا چراغی گردد، دست اندیشه مان

کاش می شد که کمی آینه، پیدا می شد

تا ببینمیم در آن

صورت خسته این انسان را

شبح تار امانت داران

کاش پیدا می شد

دست گرمی که تکانی بدهد

تا که بیدار شود، خاطره آن پیمان

و کسی می آمد و به ما می فهماند

از خدا دور شدیم

 

 

 

 

 

 کاشکی واژه درد آور این دوران است

کاشکی جامه مندرس امیدی است

که تن حسرت خود، پوشاندیم

کاش می شد که کمی

لااقل

قدر وزن پر یک شاپرکی

ما مسلمان بودیم

مدت ها بود دنبال فرصت زندگیم می گشتم

اما پیداش نمی کردم. پیش خودم گفتم شاید فرصت زندگی من در آینده های دور قرار گرفته و باید منتظر بمونم تا از راه برسه. از خودم پرسیدم آدما فرصت زندگیشونو تو چی می بینن، شاید از نظر پدر و مادرها فرصت زندگی یعنی تربیت فرزند خوب، یا برای اون مادر مهربونی که مدت هاست منتظر بچه هاش حس کردن گرمای محبت اونا باشه. از نگاه اون مرد مومن شاید شنیدن آوای ملکوتی اذون باشه. یا برای اونی که مدت هاس گوشه بیمارستان خوابیده، فرصت زندگی، شاید تو دیدن طلوع خورشید باشه و یا حس کردن یه روز، با سلامتی کامل بدون هیچ دردی، همون سلامتی ای که اونقدر احساسش کردیم که برامون عادی شده . احتمالا برای کسی که شبا رو مقوا می خوابه حس کردن یه سر پناه بالای سرش باشه. برای مرد زحمتکشی که از صبح تا شب کار می کنه در آوردن یه لقمه نون حلال باشه، یا از دید بچه دستفروش گوشه خیابون با اون نگاه معصومش خریدن یه فال حافظ از نوک مرغ عشقش باشه. برای یه پشت کنکوری ، شاید تموم فرصت زندگی تو رسیدن به دانشگاه خلاصه شده باشه. از نظر یه عاشق ، تجربه لحظات بودن با کسی که دوستش داره .

اما حالا که خوب با خودم فکر می کنم می بینم مجگه فرصت واسه زندگی کردن بیشتر از یه باره که با نگاه کردن به آینده حتی فرصت الان رو هم از دست بدیم. باید به قول معروف دل به دریا زد اما باید بدونی این دریا همیشه آروم نیست گاهی هم طوفانی می شه، طغیان می کنه و همه اون چه رو که ساختی خراب می کنه و بعضی اوقات نسیم خنکش صورتتو نوازش می کنه. باید راهی رو که شروع کردی تموم کنی با توکل به کسی که سرچشمه تموم مهربونیاس و رحمتش بی انتهاس و اون توکل بهت نیرو می ده که با قدرت حرکت کنی. فرصت زندگی چیزی جز فهمیدن اون دریا نیست با تموم نسیمای خنکش، با تموم نا آرومی هاش، اون وقت احساس می کنی فرصت زندگیتو پیدا کردی و می توی به بهترین شکل ازش استفاده کنی.

 


فرمانروای قلب ها

شیری به نام لینوس سلطان جنگل و فرمانروای تمام حیوانات بود. او سعی داشت مورد تایید و محبوب همه باشد، از این رو نزد زرافه ها رفت و گفت: آیا من برای شما حاکم خوبی هستم ؟ مرا دوست دارید؟ زرافه ها گفتند:

بله ، تو شیر بسیار خوبی هستی، دوستت داریم . اما ...

لینوس برآشفته پرسید:

ما چی؟ آنها جواب دادند: برای فرمانروا بودن، کمی هیکلت کوچک است . اگر بخواهیم تو را نگاه کنیم باید سر خود را پایین خم کنیم تا ببینیمت!

چون لینوس می خواست مورد تایید همه باشد هر وقت با زرافه ها ملاقات می کرد روی انگشتان پایش می ایستاد تا بزرگ جلوه کند.

 

 

 

 

به سراغ میمون های بازیگوش رفت و پرسید :

آیا حاکم بی نقصی هستم؟ شما مرا دوست دارید؟

میمون ها یک صدا گفتند: البته کمه ما تو را دوست داریم ، اگر چه ...

لینوس با بی تابی فریاد زد:

اگر چه، چی ...؟

آن ها گفتند :

 تو زیادی جدی هستی و اصلا شاد و سرزنده نیستی.

از آنجایی که لینوس می خواست مورد تایید میمون ها هم باشد هر وقت آن ها را می  دید روی پااهای عقبش می جهید و بلند بلند می خندید

سوال خود را از غزال ها هم پرسید ، آن ها در جواب گفتند:

البته که تو را دوست داریم. اما تو سریع نمی دوی

لینوس نا امید شده بود چگونه می توانست همه را راضی نگه دارد و بر قلب ها حکومت کند؟ از آن روز به بعد روزی دو ساعت تمرین دویدن می کرد تا بر سرعتش بیفزاید.

کرگردن در جواب نظر خواهی لینوس گفت:

راستش را بخواهی  برای یک سلطان تمام عیار تو کمی لاغر و ضعیف هستی.

لینوس با تاسف آهی کشید و تصمیم گرفت از این به بعد دو برابر غذا بخورد تا کرگردن هم او را بپسندد.

از شتر مرغ ها پرسید:

آیا به نظر شما من بی عیب و نقص هستم؟ گفتند:

خیلی دوست داشتنی هستی، اما برای شاه بودن کمی بازیگوش و سرزنده هستی، تو حاکم هستی پس موقع راه رفتن سرت را بالا و نوک بینی ات را به سمت آسمان بگیرد تا مشخص شود که با دیگران فرق داری...

لینوس نزد همسرش رفت تا نظر او را که البته از بقیه نظرات هم برایش مهم تر بود بداند. شروع به دویدن کرد، در بین راه با زرافه ها برخورد کرد، بلافاصله روی نوک انگشتانش قرار گرفت تا بلندتر جلوه کند، در مقابل میمونها روی دو پای خود جست و شروع به خندیدن کرد . از کنار غزال ها با سرعت هر چه تمام تر دوید. به کرگدن که رسید شکمش را بیرون داد تا چاق جلوه کند. به محض رسیدن به شترمرغ ها، نوک بینی خود را به سمت آسمان برد تا مغرور جلوه کند.

 

 

 

 

 

خسته اما سربلند از این که تمام خواسته ها را اجابت کرده به سمت همسرش آمد و پرسید :

عزیزم آیا من همسر خوبی هستم؟

شیر ماده با ناراحتی گفت:

لینوس ، تو جدیدا خیلی مسخره و خنده دار شدی، تو دیگر خودت نیستی. من وقتی دوستت دارم که خودت باشی.

لینوس تمام حیوانات را در محلی جمع کرد و گفت: من دیگر نمی خواهم حاکم شما باشم. من برای این کار مناسب نیستم . نه بزرگ و سریع هستم و نه چاق ، نه به اندازه کافی با وقار و متین هستم و نه سرزنده و شاد. هیچ کدام از چیزهایی که شما می پسندید نیستم و از همه بدتر این که خودم هم دیگر نمی دانم که واقعا کی هستم.

سکوت جمع حیوانات را فرا گرفت نان لینوس را دوست داشتند اما واقعا چه حرف بدی زده بودند؟

همسر لینوس نزد او آمد و گفت:

لینوس عزیز، تو هر قدر هم که بی وقفه تلاش کنی، نمی توانی دقیقا چیزی باشی که دیگران از تو انتظار دارند. ما تو را به خاطر این که سعی می کنی همه ما را درک کنی دوستتداریم. به خاطر صداقتت و این که به فکر همه ما هستی دوستت داریم. دیگر برایمان مهم نیست که تو بزرگ هستی یا کوچک، خشک و جدی هستی یا سرزنده و بازیگوش، چاق هستی یا لاغر، موضوع مهم این است که تو لینوس ما هستی.

 

 

کوزه شکسته

سال ها قبل میرابی بود که همه روزه وظیفه پر کردن حوض دربار را بر عهده داشت ، میراب را دو کوزه بود که یکی سالم و دیگری را روزنه هایی بود. هر روز که برای پر کردن کوزه ها می رفت، نصف آب کوزه سوراخ می ریخت. یک روز به هنگام استراحت صدایی از کوزه معیوب برخاست:

ای میراب ! مرا چه سود به کار تو؟ مرا کنار بگذار و کوزه دیگری اختیار کن.

میراب به پشت سر کوزه اشاره کرد و گفت:

تمامی گل ها و سبزه هایی که در اطراف دربار روییده ه اند از سر وجود توست، آن وقت جواب آن ها را چه دهم. ناسلامی تو اگر چه مرا خسته می کند ولی در عوض چنین منظره زیبایی را به وجود می آورد . آیا کوزه سالم توانایی چنین کاری را دارد؟

 

 بازم به وبلاگ من سر بزن