خاطرات دو پسر کاکل زری


+ عکس و خاطرات از کاکل زری ها

 

دیروز من و کاکل زری ها به اتفاق بابایی رفتیم شهر بازی , وروجک ها رو هر وقت می بریم این جور جاها کلی ذوق می کنند . یه چند تا عکس ازشون گرفتم ببینید.  

  

کلی بازی کردن و ذوق کردن بعد از مدتی خواستیم ببریمشون خونه که شایان خان بهونه گیری هاش شروع شد همش نق می زد و گریه می کرد من شروین رو قانع کردم و بهش گفتم بازم می یایم البته تو گوشش گفتم شروین جان دیگه اگر بیشتر بمونی یه آقاهه می یاد تو رو تبدیل به خر می کنه بچه هایی که  تا الان موندن دیگه تبدیل به خر می شن اونم بدون اینکه گریه کنه دستم رو تو دستش گرفت و گفت بریم مامان اما همسرم هنوز درگیر نق زدن شایان خان بود آخرشم مجبور شد که تا دم ماشین اون وروجک رو بغل کنه چون اصلا راضی نمی شد بیاد پایین من گفتم خوب بابایی بزار بمونه بزار آقاهه بیاد اونو تبدیل به خر کنه یدفعه شایان گریه اش قطع شد و به من گفت مامان آره خر، گفتم بله هر کی تا الان بمونه تو پارک دیگه نمی تونه برگرده خونه آقا می یاد می برش که اون و خرش کنه شایان گریه اش دیگه تموم شده بود یه قطره اشک روی گونه هاش مونده بود من اون رو با دستمال کاغذی پاک کردم و گفتم آره پسر قشنگم ببین شروین گریه نمی کنه من و بابایی شما رو دوست داریم که آوردیمتون شهر بازی بازم هفته دیگه می یایم اگر پسر خوبی باشین بابایی براتون بستنی می گیره بعدش شایان دیگه گریه اش قطع شده بود و لبخند قشنگی روی لباش نشسته بود راستی بچه ها چقدر معصوم هستند و چقدر منطقی ای کاش همیشه بتونیم با منطق بچه ها رو رام کنیم همسرم نتونسته بود شایان رو قانع کنه برای همینم مجبور شد شایان رو بغلش کنه تازه صدای گریه اش رو هم باید تا دم ماشین تحمل می کرد اما من با یه کلمه قانعش کردم هر چند این که من بهشون گفتم یه افسانه از کارتون پینوکیو بود اما خوب باعث شد که اونا حسابی قانع بشن البته سی دی پینوکیو رو حتما براشون می خرم مخصوصا اون قسمتی رو که پینوکیو می ره شهر بازی و تبدیل به خر می شه.

  

خلاصه دردسرتون ندم ما نزدیک های ساعت ٣٠/٨ بود که رسیدیم منزل به محض رسیدن من یه هندوانه رو که داخل یخچال بود و خنک بود رو قاچ کردم و به اتفاق بچه ها خوردیم بعدش شیطون بلاها با بابایی رفتن حمام آب تنی منم با دل و جگر گوسفند  یه واویشگای خوشمزه درست کردم

کلاس آشپزی  

فکر کنم همه مامانا وقتی وقت ندارن و حوصله ندارن یا مثل بنده خسته هستند این غذای خوشمزه رو که نیم ساعت درست می شه رو بلدن

مواد لازم
دل و جگر تازه گوسفند

پیاز متوسط یک عدد

رب گوجه فرنگی

فلفل سبز یک عدد

سیب زمینی متوسط یک عدد

ادویه که شامل نمک , زردچوبه, فلفل , زنجبیل , زیره و آویشن

   

طرز تهیه

ابتدا جگرو دل گوسفند رو با چاقو خورد می کنید می زارید کنار بعدش پیاز رو نگینی خورد می کنیم بعد تفش می دیم جوری که پیاز طلایی شه بعدش می زاریم کنار بعد فلفل سبز رو هم نگینی خورد می کنیم و تف می دیم بعدش سیب زمینی رو هم نگینی خورد می کنیم و سرخ می کنیم و می زاریم کنار بعد دل و جگر رو کمی تف می دیم بعد از کمی تف دادن و سرخ کردن پیاز و فلفل سبز و سیب زمینی رو بهش اضافه می کنیم بعدش یه لیوان آب داخل آون می ریزیم بعد ادویه و رب گوجه فرنگی رو اضافه می کنیم و بعدش هم هیچی دیگه درش رو می بندیم و می زاریم حسابی پخته شه شروین و شایان هم خیلی دوست داشتن

داشتم می گفتم  

و بعد از اومدن بابایی و کاکل زری ها از حمام بابایی رفت و براشون دلستر گرفت و منم زود میز شام رو چیدم  بعدش هم نی نی ها که خیلی خسته شده بودند بعد از زدن مسواک با قصه من روی تختشون به خواب نازی فرو رفتن من قصه پینوکیو رو که به شهر بازی رفته بود براشون تعریف کردم و قول دادم که سی دی کارتون پینوکیو رو حتما براشون بگیرم.

  

کاکل زری ها بعد از اومدن از حمام  

 

 

  از این که به وبلاگم سر می زنید و نظر می دین 

 









سلام

خوبین عزیزان

دیروز دوشنبه بعد از ظهر از شرکت که به اتفاق کاکل زری ها برگشتیم یه سر رفتیم منزل مامان بزرگ یعنی مادر خودم، خاله تا وروجک ها رو دید گل از گلش شکفت و به من گفت وای بالاخره دو تا گلات رو دیدیم. بعداش فوری دست دو تا شون رو گرفت برد لباسهاشون رو عوض کرد و دست و صورت اونا رو شصت بعد برد  تو اتاقش خرس پشمالویی رو که براشون خریده بود داد بهشون خرس شروین صورتی بود خرس شایان بنفش، من از خاله تشکر کردم بعد بهش گفتم ممنون خاله چرا زحمت کشیدین پس چرا کم کشیدین خاله خندید شروین هم گفت خاله چرا زحمت کشیدی

بعدش بعد از اینکه مامان بزرگ با میوه های فصل تابستون ازمون پذیرایی کرد به اتفاق خاله رفتیم تو حیاط بابابزرگ و حدودای ساعت بعدازظهر بود که از منزل اونا خداحافظی کردیم بعدش بچه ها را بردم یه سر خونه اون یکی مامان بزرگ وقتی جلوی خونه اونا رسیدیم زنگ زدیم نزدیک ده دقیقه پشت در موندیم اما انگار مامان بزرگ خونه نبود خواستیم برگردیم که شایان بهونه گیری رو شروع کرد مرتب می گفت نه بریم بریم پیش مامان بزرگ بریم من بهش گفتم خوب نیست چطوری بریم حالا می ریم بعدم یه روز با بابایی می یایم بعدش دستش رو گرفتم که ببرم اما زیر بار نمی رفت و مرتب نق می زد منم دست شروین رو گرفتم و گفتم بیا بریم شروین جان بزار شایان بمونه شاید موفق شه مامان بزرگش رو ببینه داشتم با شروین می رفتم که شایان دویید اومد پیشه من و گفت بریم پارک

من بهش اخم کردم و گفتم تکلیف ما رو معلوم کن شایان خان دلت می خواد تو این هوای گرم ما رو سرگردون کنی یا با من و داداشت بر می گردی خونه

شایان دست داداشش رو گرفت و رفتیم سوار ماشین شدیم ساعت نزدیک هفت بود وقتی رسیدیم منزل بابایی نیم ساعت بود که اومده بود گفتم سلام چظوری شروین زود گفت سلام بابا چطوری بعدش باباش خندید و به من گفت اس ام است رو دیدم

هوای خیلی گرم بود و من احساس کردم بچه ها و همسرم خیلی گرما زده شدن فوری خاکشیری رو که قبلا شسته بودم و تو یخچال گذاشته بودم از توی یخچال درآوردم و یه شربت خاکشیر و آبلیمودرست کردم بعدش داخلش یخ انداختم و آوردم اونا با خوردن اون شربت جون گرفتن بعدش همسرم رفت که دوش بگیره منم شروین و شایان رو بردم تو اتاقشون دفتر نقاشی و مداد رنگی هاشون رو از تو کمد شون در آوردم و دادم بهشون اونا یک کمی مشغول شدن و سعی می کردند که تو دفتر نقاشی خط بکشن اما بعد از یک ربع که گذشت بازیگوشی رو شروع کردن شایان مداد رنگی رو تو دهنش کرد و ته چند تا مداد رو با دندونش کند بهش گفتم مداد رنگی برای نقاشی کشیدنه نه خوردن بعدش مدادرنگی ها رو از جلو دستش برداشتم شروین هنوز مشغول کشیدن بود بهش گفتم شروین جان می خوای با داداشت ماشین بازی کنی شروین سرش رو تکون داد بعدش مدادرنگی ها رو از پهلوی اون برداشتم و به همراه دفتر نقاشی هاشون دوباره گذاشتم تو کمد بعدش کلکسیون ماشین هاشون رو که شامل  عدد ماشین کوچولو بود آوردم ده تاش رو دادم به شروین و ده تاش رو دادم به شایان اونا شروع کردن به بازی منم رفتم دنبال کارم به کارام رسیدم در این موقع بابایی رفت و حولش ولباس زیراش رو که شسته بود انداخت رو بند بعدش یه چایی برای خودش ریخت اومد پیش شروین و شایان و سعی کرد اونا رو مشغول کنه بعد از نیم ساعت که گذشت انگار اونا از ماشین بازی خسته شده بودند شروع کردن به پرت کردن ماشینها بابایی خواست جلوشون رو بگیره اما نمی تونست اونا مرتب جیغ می زدند و ادا در می آوردند من اومدم و گفتم بابایی اگر پسرای خوبی باشن و ماشین هاشون رو جمع کنند بزارن تو کیفشون من یه بستنی خوشمزه براشون می یارم شایان زیر بار نمی رفت و هنوز مشغول پرت کردن ماشین بود

گفتم بابایی اگر تا ده دقیقه دیگه ماشین هاشون رو جمع نکنند از بستنی خبری نیست و چراغا رو خاموش می کنم می ریم می خوابیم بابایی گفت وای بچه ها مامان بستنی می خواد بده زودباشید جمع کنید

دو تا کاکل زری ها ماشین هاشون رو جمع کردن و داخل کیفاشون گذاشتن منم از توی یخچال چهار تا بستنی لیوانی دایتی آوردم و روی میز گذاشتم بعدش قاشق هاشون رو آوردم و دادم بهشون گفتم هر کی پسر خوبی باشه و قشنگ بستنیش رو بخوره براش کتاب داستان می یارم

بچه ها بدون اینکه بستنی شون رو روی میز بریزن شروع کردن به خوردن بابایی بستنیش رو زود خورد

منم نگاه کردم به بابایی گفتم ای بابایی شیطون بستنیت رو زود خوردی که مال گل پسرا رو هم بخوری بچه ها زود باشین بابایی الان می یاد بستنیتون رو بخوره

بالاخره بچه ها بستنی شون رو تموم کردن منم چند تا کتاب داستان قشنگ عکس دار براشون آوردم تا شام حاضر شه. اینم از دیروز ما بود با این گل پسرای کاکل زری

   

 

 









 

دیروز بعدازظهر من و همسرم به اتفاق شروین و شایان تمام بعدازظهر رو در پارک بودیم .قلب دو تا سه چرخه های وروجک ها رو هم آورده بودیم داخل پارک  که رکاب زدن رو به اونا یاد بدیم . البته شروین اصلا زیر بار نمی ره ولی برعکس شایان خان دلش می خواد رکاب زدن رو یاد بگیره من شروین رو تمرین می دادم و شایان هم توسط باباش تمرین داده می شد.خیال باطل

یک ساعت تو پارک بالا و پایین رفتیم و اونام هی می گفتند هول بده هول بده بعدش نتیجه این شد که شروین پاش رو رو زمین می زاشت و سه چرخش رو بلند می کرد راه می برد اما شایان خان سعی می کرد رکاب بزنه سوال

بعدش بابایی رفت و چهارتا بستنی لیوانی دایتی خرید بچه ها با دیدن بستنی سه چرخه هاشون رو رها کردن اومدن که بستنیشون رو بگیرنزبان

بعد از خوردن بستنی شروین و شایان حوس تاپ بازی کردن من و همسرم هم منتظر شدیم که تاپ خالی شه بالاخره بعد از یک ربع یکی از تاپ ها خالی شد و بین شروین و شایان دعوا شد شروین می گفت ماله خودمه- خودم می خوام تاپ بخورم شایان خان هم که زورش می یامد حرف بزنه همش منو می زد و می گفت بده بده گریه

تصمیم گرفتیم که جفتشون رو روی یه تاپ سوار کنیم بعدش شروع کردیم به هول دادن اونها  خیلی جالب بود خوبیش این بود که یه تاپ بیشتر اشغال نبود و اینکه بیشتر هواشون رو می تونستیم داشته باشیم خلاصه بعد از نیم ساعت تاپ سواری رفتن سراغ یه بازی دیگه تا اینکه من بساط شام رو چیدم و شروین و شایان و بابایی رو به سفره شام که روی سبزه ها پهن بود دعوت کردم . بابایی رفت دلستر گرفت آخه شروین و شایان دلستر با یخ رو خیلی دوست دارن بعدش همسرم بساط رو جمع کرد و به اتفاق بچه ها رفتیم به گشت و گذار شبان- توی پارک بودیم که یک هو دیدیم شروین و شایان گیر دادن به یه دختر  بزرگتر از خودشونچشمک

اون دختر کوچولو مثل پرسنس ها بود چشمان درشت مشکی داشت یه سارافون صورتی پوشیده بود کیف صورتی دستش بود  و کفش هم صورتی بود یه گله سر صورتی خرگوشی هم به سرش بود

ازش پرسیدم پرنسس خانم اسمت چیه؟سوال

گفت : الناز

گفتم : به به چه اسم قشنگی ، چند ساله ت جونیقلب

گفت : 4 سالمه

گفتم : آخ  : حالا کدوم یکی شون رو می خوای تا بیام خواستگاری

الناز کوچولو با دست به شایان خان اشاره کرد

من که خندم گرفته بود گفتم شایان خان دوست دختر قشنگی دارید.

در همین موقع مامان الناز خانم به ما ملحق شد و با تعجب به شروین و شایان نگاه کرد و گفت

وای اینا دوقلو هستند بغل

گفتم : آره

گفت : ای خدا چقدر هم بامزه هستند اصلا شبیه همدیگه نیستند.خوشمزه

گفتم : دختر نازی دارید الناز خانم تصمیم گرفته که با شایان خان من باشه

مامان الناز صورت شایان رو نوازش کرد و گفت وای چه دوست پسر با نمک و دوست داشتنی داره این الناز من

در همین موقع شایان کیف الناز رو گرفتشیطان

به شایان گفتم پسرم اون کیف مال دختراست برو بده به الناز جون و بوسش کن

شایان خان هم رفت طرف الناز جون دستش رو گرفت و کیف رو تو دست الناز گذاشت بعدش بوسیدشماچ

در همین موقع همگی شروع کردیم به دست زدن-  شایان که انگار خجالت کشیده بود دوید طرف من - منم بوسش کردم و دستش رو گرفتم که ببرم یک هو شروین که دستش تو دستای باباش بود دوید طرف من گفت مامان منو بوس نمی کنی بوسم کن

منم دست شروین رو گرفتم و گفتم چرا بوست نکنم تو پسر به این خوبی چرا بوست نکنم آقای خوبه من

بعدش دست دو تا وروجک رو گرفتم و دستی رو سر الناز خانم کشیدم و از مامان الناز خداحافظی کردم و به بابایی گفتم ما داریم می ریم اله کلنگ بازی

دیگه دیر وقت بود باید می رفتیم خونه شایان مرتب می گفت لالا لالا

کم کم راه افتادیم رفتیم به طرف منزل تا برسیم شایان در خواب نازی به سر می برد بابایی شایان رو آهسته رو تختش گذاشت شروین هنوز بیدار بود اما خوابش می یومد بردمش رو تختش ده دقیقه بعد خوابید

بعدش من و همسرم رفتیم که یه چای قند پهلو بخوریم.چشمکلبخند

 

 

 

 

 

10 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دیروز دو تا پسرام رو خیلی سرگرم کردم وقتی از شرکت به اتفاق دو تا وروجک رسیدم منزل اول براشون یه فالوده خوشمزه با طالبی و شکر و یخ درست کردم البته بماند که شایان با چه ادایی طالبیش رو خورد بعدش ظرف ها رو جمع کردم بعد اورگ اسباب بازیشون رو آوردم دادم  اونام دو تایی شروع به نواختن کردن البته اورگ اونا یه دگمه داره که وقتی اون رو می زنند ده تا آهنگ رو هی تکرار می کنه جوری که دیگه سرسام می گیری البته اورگ آلیجناب شایان اینطوری نواخته شد اما شروین کوچولو سعی می کرد خودش دگمه ها رو فشار بده و خودش آهنگ بسازه بعد از نیم ساعت من که دیگه از صدای اورگ اونا سرسام گرفته بودم  اورگ شایان رو ازش گرفتم بعدش باطری اون رو درآوردم بهش گفتم بجه ها می خواهیم با هم شعر بخونیم شروین که این جمله رو از من شنید خودش دگمه اورگش رو خاموش کرد و گفت خاموشش کردم مامان شعر می خونی منم چند ورق شعر کودکانه رو آوردم  روی زمین پهنشون کردم بعدش شروع کردم به شعر خوندن اما شایان لجبازیش گل کرده بود هر چی می گفتم گوش نمی کرد داشتم می خوندم

باز دوباره بهاره بهار شادی می یاره  که یکهو اورگ شایان روی دستام اثابت کرد بله شایان خان نمی دونم از چی اینقدر دمق بود که اورگ زیبای خودش رو به سوی من پرتاپ کرد رفتم بغلش کردم و گفتم شایان من چرا اینقدر عصبانی هستی به بابا می گم برای اورگت باطری بگیره آخه باطری اون تموم شده ببین شروین اورگش رو خاموش کرده به شعرای من گوش می ده بعدش دوباره شروع کردم به شعر خوندن

بابای خوب و نازم تو نعمت خدائی همین که خواستم بقیه شعر رو بخونم یک دفعه جیغ شروین در اومد بله شایان خان لجباز بازوی شروین کوچولو رو گاز گرفت

رفتم شروین رو نوازش کردم یه ورق از شعر رو دادم به شروین و یه ورق اون رو هم دادم به شایان بدش بهشون گفتم بچه ها الان براتون یه لواشک خوشمزه می یارم بد با هم شعر می خونیم شروین که خیلی لواشک دوست داره با حرف من از جا پرید گفت مامان مامان می خوای لواشک بدی

گفتم اره هر کی بچه خوبی باشه بهش لواشک می دم

بعدش لواشکی رو که مامان بزرگشون برام فرستاده بود رو از یخچال در آوردم دادم بهشون بعدش برای اینکه شایان دست از لبجازی برداره روی پام نشوندمش که به محض اینکه این کار رو کردم شروین هم گفت مامان منم می خوام بشینم روی پات منو می شینی رو پات

بهش گفتم بله پسر گلم بیا پیشه من دوباره شروع کردم به شعر خوندن اما کله شایان نمی زاشت که من روی ورق متمرکز شم برای همین چند تا شعر که از حفظ بودم رو خوندم

خرگوش من چه نازه گوشاش چقدر درازه

موهاش سفید و نرمه مثه بخاری نرمه

شروین که این شعر رو بلده شروع کرد به خوندن البته دست و پا شکسته بلده اما خوب با من همخونی می کرد شایان هم کمی از لجبازیش رو کنار گذاشته بود و با لواشکی که در دستش بود مشغول بود کمی که گذشت از شعر خوندن خسته شده بودند که من در کمد اون رو باز کردم و یه اسباب بازی جدید بهشون دادم تا یه کمی سرگرم شن ساعت نزدیک ۵ بود که بابای دو تا وروجک اومد من خیالم دیگه راحت شده بود رفتم که به کارام برسم اون ور بازار تماشایی بود شروین و شایان از سر و کوله باباشون بالا می رفتند شایان کیسه نایلونی رو که دست باباش بود مرتب می کشید و می گفت قاقا می خوام بابا قاقا

شروین هم مرتب می گفت نه بابای خودمه قاقا نه بستنی شوکولات شایان گفت نه بابایه منه

دیگه حالا بقیه اش رو خودتون حدس بزنید آخه یه بابا که بیشتر نیست این می گه بابای منه اون می که بابای منه آخ بابای بیچاره که تا زمان شام باید با اینا سر کنه.

 

 

 

 از شرکت به اتفاق دو پسر به منزل می رفتم شایان خان مرتب تو ماشین بهونه می گرفت و می گفت لالا مامان لالا  شروین هم پشت سر هم می گفت خواب نه پارک

 

به محض اینکه به درب منزل رسیدیم شروین دوید طرف تاپ اما شایان مرتب می گفت پارک نه لالا من به شروین گفتم پسرم پارک خیلی گرمه آفتاب رو ببین بریم خونه هندونه بخوریم بدش لالا کنیم تا آفتاب بره بدش دست دو تا وروجک رو گرفتم و به خونه بردم بعد از کلی کلنجار رفتن با اونا برای در آوردن کفش و لباس بیرونشون و شصتن دست و صورتشون بماند که چقدر منت شایان خان رو کشیدم که  بیاد تا من دست و صورتش رو بشورم بعدش بعد از کلی تحمل کردن مسخره بازی اونا شایان که با شصتن دست و صورتش انگار جون گرفته بود و خواب از سرش پریده بود رفتم سر یخچال و هندونه نصفه ای رو که تو یخچال بود رو داخل سینی گذاشتم بعدش قاچ کردم و گذاشتم تو بشقاباشون تا میل فرمایند بعد از خوردن هندونه دیگه از لالا خبری نبود دو تایی شروع کردن به شیطنت ساعت ۵ بعدازظهر بود که من سعی کردم به بهونه قصه گفتن اونا رو به اتاقشون ببرم

بالاخره اونا رو راضی کرده بودم که لالا کنند و شروع کردم به قصه گفتن داشتم می گفتم یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کی نبود یه خاله پیرزن بود که یه دفعه شروین بالشش رو برداشت و روی سر من فرود آورد بهش گفتم شروین من اصلا قصه نمی گم اگر شلوغ کنی برات قصه نمی گما شروین به شایان خندید بعدش گفت نه مامان بگو بگو، دوباره شروع کردم به قصه گفتن که ایندفعه دو تاشون با هم دیگه پتوهای خوشگلشون رو به سوی من نشانه رفتن انگار تصمیم گرفته بودند که من رو اذیت کنند اصلا خیال خواب نداشتن به هر حال سر ده دقیقه اتاق اونا شلوغ پلوغ شد و مشغول جیغ زدن و مسخره بازی بودند که کلید درب صدا کرد هر دو تایی رفتند طرف در، آخه باباشون اومده بود  دیگه من خیالم راحت شد تصمیم داشتم برای شام عدس پلو درست کنم رفتم طرف آشپزخونه که به کارم برسم آخه دیگه خیالم حسابی راحت شده بود چون باباشون به منزل اومده بود. حالا سر باباشون خراب می شن.

دو پسرای من الان سه سال و دو ماه هستند و حسابی یه آقای ژنتلمن شدن دیگه اینقدر عقلشون می رسه که به دستشویی برن و با کمک مامان و بابا جیش و پی پی کنند

تازه یاد گرفتن که موقع غذا خوردن مراقب رفتار خودشون باشند البته شایان کمی بازیگوشی می کنه و گاهی بشقاب غذاشو روی میز بر می گردونه آخه اون خیلی لجباز تشریف داره

شروین هم که اونو می بینه بل می گیره و حرکات اون رو تکرار می کنه ولی خوب در این موقع من خیلی خونسردم و به شروین می گم وای بچه های بد غذاشون رو روی میز می ریزند با این حرف من ، شروین یه دستمال بر می داره می خواد تمیز کنه و من هم کمکش می کنم شایان هم به ما ملحق می شه

به هر حال این دو تا کوچولوی من سعی می کنند با تفریح و شادی غذاشون رو تموم کنند اما خوب یاد گرفتن که با قاشق و چنگال کوچولوشون غذا بخورند

بازم براتون می نویسم

 

 

 

 

 

چند تا عکس از شروین و شایان براتون دارملبخند قلب

عجب ژستی گرفتن دو تایی

 

شایان بی حوصله و شروین همیشه خندون

اینجا شایان داره به شروین نگاه می کنه ای ول بابا خدا چه داداش تو دل برویی به ما داده ما خبر نداشتیم

نمی دونم چی باعث قهقهه شایان شده هر چی هست که برای شروین زیاد خنده دار نیست که فقط یه لبخند ملیح به لبش داره

شروین همیشه خندون و شایان هم داره زورکی می خنده چون خوابش می یاد

شایان با چشمهایی خوابالوده شروین خان در حال تفکر

شروین خان همیشه خندون

 

 خوابالو خان (بهش می گن پاندا چون هر جا رو پیدا می کنه می خوابه)

 

 

 

 

 

اینم چند تا عکس از شروین و شایان در ساحل دریا

حتی دریا هم شایان رو به وجد نیاورده آخه سردشم هست چون یه کم سردهزبان

شروین همیشه خندون از دریا خوشش می یاد

شایان که سردش بود شروین کوچولوهم احساس خوبی نداره

وای وای وای دیگه این سرما قابل تحمل نیست آفتاب هست اما یه کمی باد می یاد و این باد بی موقع کار و خراب کرده

شروین و شایان در کنار هفتسین عید ، مثل سرباز وظیفه ها وایستادن

اینجا شایان پیش خودش می گه جون می ده اینجا رو بهم بریزی شروین هم به دوربین خیره شده

اینم عکس های فتوشاب شده شروین و شایان

 

سال خوبی براتون آرزو می کنم